نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

نادیا و اولین حیوان خانگی

نادیا خانوم ما هفته پیش صاحب یک جوجه اردک خوشگل شد. که مامان بزرگ عزیز، براش خریده بود. رفتیم خونه مامان بزرگ و نادیا خانوم کلی با اردکش بازی کرد و سرگرم شد. اسمش رو گذاشت طلایی. اولش ازش میترسید ولی کم کم از دمش بلندش میکرد و بعد هم یاد گرفت که بغلش کنه. موقع رفتن بهش گفتم برو از طلایی خداحافظی کن . با چنان بغض و ناراحتی گفت خداحافظ که دل من کباب شد . بعد هم به آرامی اشک ریخت. دیگه دلم نیومد گفتم الان داریم میری خونه خودمون . اونجا جا نداریم . حالا اینجا بمونه دفعه بعد که اومدیم میبریمش خونه مامانی که تو حیاط اونها بازی کنه خوشحال شد و قبول کرد گل ناز مادر. اینجا داره براش بوس مفرسته. آخه اول میخواست بوسش کنه ولی گفتم نه ممکنه ...
20 خرداد 1392

پایان (البته فکر کنم) پروژه سوم- جدا کردن جای خواب

نادیا خانوم ما برای اولین بار، پانزدهم خرداد، شب رو به طور کامل توی تخت و توی اتاق خودش به تنهایی خوابید. بدون نق و نوق و بدون اینکه بخواد بیاد پیش من بخوابه. ساعت نه از پارک اومدیم خونه . گفت خوابم میاد و شام هم خیلی کم خورد . گفتم میذارمت تو تختت بخواب . گفت باشه ولی تو هم پیشم بخواب گفتم من که تو تخت تو جا نمیشم کنارت رو صندلی میشنم . ولی الان کار دارم تو تخت دراز بکش من الان میام . وقتی پنج دقیقه بعد اومدم کنارش دیدم قربونش برم خوابش برده.در طول شب هم چند بار بلند شدم و رفتم نگاش کردم و روش رو انداختم ولی خوب اصلاً تکون نخورد.   از شنبه هم خونه مامانی توی تخت و پارکش خوابید. یکم گذاشتمش رو پام بعد خودش گفت نه میخوام خودم بخوابم. گ...
20 خرداد 1392

جشن نامزدی

هفته ای که گذشت درگیر مراسم عقد و نامزدی عمه بهاره بودیم. پنجشنبه مراسم عقد محضری بود. وقتی حاج آقا داشت خطبه میخوند. گفت دستاتون رو برای دعا بالا ببرید نادیا خانوم هم دستهاش رو بالا برده بود و دعا میکرد. بعد هم که همه صلوات فرستادند نادیا هم شروع کرد به خوندن شعر یه توپ دارم قلقلیه و.. . تو اون سکوت اونجا، حالا بیا و درستش کن. بعد هم که شمعها رو خاموش کردند میگفت چرا خاموش کردید من میخواستم فوت کنم. هیچی دیگه د.باره شمع رو برای فرشته خانوم ما روشن کردند تا او فوت کنه. بعد هم رفت تو بغل داماد با یه شاخه برگهای تزئینی که از تو سفره عقد بر داشته بود تو سر و صورت داماد میکشید. بیچاره اون هم میخندید. روز جمعه هم که مراسم جشن بود خوشگل ماما...
5 خرداد 1392

خاطرات

  نمایشگاه کتاب هم گذشت و ما کلی کتاب و وسائل آموزشی خوب برا دخترکمون خریدیم. هرچند که قیمتشون بطور باورنکردنی بالا رفت ولی با این همه عشق و علاقه که این دوردونه ما بهشون داره می ارزه. حالا بگم از شیرین زبونی ها و دقتی که این نازبانو داره: به شبنم و نیلوفر میگه دخترا بیان بریم ماسه بازی کنیم . بعد فرداش که شبنم تنها اونجا بود بهش میگه دیگه دخترا نیستی یه دختری بیا بریم بازی کنیم. شبنم شب خونه مامانی مونده صبح تا نادیا چشمش رو باز میکنه یکدفعه نگاهش روی شبنم میخکوب میشه . شلوار راحتی منو پاش میبینه و فوری با یه حالتی جدی و معترض میگه : چرا شلوار تو رو پوشیده ؟ گفتم  خودم بهش قرض دادم. گفت بلوزش هم مال توئه؟ گفتم نه مال خودش...
22 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارک

شناسنامه رو بی خیال !! محل تولد من، آغوش گرم و پر محبت توئه مادر....   رازهایی درباره ی زن ها   سه چيز- يك زن را مانند ملكه ميسازد: ١-وقتي كه پول در دستهاش باشه ٢-وقتي كه لباس سفيد عروسي ميپوشه براي داماد ٣-وقتي كه اولين بچش به دنيا مياد و براي اولين بار مادر ميشه.   سه چيز- زن را به گريه مي اندازد: ١-حرفي كه جريحه دارش كند ٢-از دست دادن كسي كه دوستش داره ٣-مرور كردن خاطره هايي كه براش خوشحال كننده بوده و حالا از دستش داده   سه چيز-كه زن به آن احتياج دارد: ١-آغوشي كه از ته دل و با محبت باشه ٢-حرفي زيبا كه انگيزه هاش را بالا ببره ٣-وقتي داشته باشه براي استراحت و تجديد قوا   سه چ...
11 ارديبهشت 1392

به دنبال مهد

دیروز رو مرخصی گرفتم و همراه نادیا خانوم و مامانی رفتیم به دنبال مهدکودک. البته نه مهد چون محیط های مهد خیلی از نظر آموزشی و پرورش حس خلاقیت به نظر من جالب نیستند. خیلی به دنبال یک جای مناسب تو کرج گشتم و بلاخره یک جایی رو به نام کانون ... پیدا کردم. ترجیح میدم اسمش رو نگم. چون با اون همه شهرت و داشتن دو شعبه در کرج و یک شعبه در تهران فقط و فقط تبلیغات بیهوده بود که من دلم رو بهش خوش کرده بودم. واقعاً دیگه همه چی شده دغل بازی و دروغ و به هر شیوه ای پول درآوردن. حرفهاشون خیلی زیبا بود ، استفاده از شیوه بازی مدار، کارگاهای خلاقیت و نقاشی خلاق و... هزار تا حرف قشنگ دیگه که هیچکدوم در عمل اونجا نمیدیدی. تمام بچه ها با تمام گرو ه های سنی با ه...
10 ارديبهشت 1392

از چه سنی به کودک آموزش بدیم؟!

امروزه بسیاری از والدین به دنبال يافتن وقت مناسب براي شروع کلاس‌های آموزشی کودک خود هستند و بسیار مشتاقند بدانند در چه سنی کودک‌شان را با زبان دوم، هنر، ورزش و... اما بیشتر والدین توقعات نامعقولي از فرزندان خود دارند.، مثلا انتظار دارند پیش از آن‌که کودک آمادگی لازم را کسب کند، مسئولیت‌پذير باشد. از فرزندان‌شان می‌خواهند خوش اخلاق و مودب باشند، با بچه‌های دیگر بدون سروصدا مشغول بازی شوند، با آنها همکاری داشته باشند، وسط حرف بزرگ‌تر‌ها نپرند، بدون اجازه دست به چیزی نزنند، مفید باشند، سریع راه بروند، سریع صحبت کنند، قبل از دبستان حداقل به دو زبان مسلط باشند، پیانو را به خوبی بنوازند و بالاخره به سرع...
10 ارديبهشت 1392

شیرینی زندگی

شیرین زبونی های نادیا خانوم دنیای ماست. چند روز پیش رفتیم توی یک مغازه . یک صندلی بود که یک دختر جوان روش نشسته بود. رفته جلوی دختر صاف ایستاده و به من میگه : حالا کجا بشینم؟ دختره هم بیچاره سریع بلند شد و جاش رو به نادیا خانوم داد. فروشنده بهش میگفت:‌ عجب سیاستی داریا دیروز داشتم یه چیزی میخوندم هی دست منو ویشگون میگرفت . گفتم اِ چرا اینقدر ویشگونم میگیری ؟ دردم میگره و ساکت شدم. بعد آروم میگه نه ویشگون نگرفتم که اینجوری کردم( دستش رو آروم میذاره رو دستم و یک فشار خیلی کمی رو دستم میده) طبق معمول مامانم با مادر بزرگم سر یواشکی خوردن قند و شکلات بحثشون شده بود( آخه مادربزگم دیابت داره و انسولین استفاده میکنه). مادربزرگم از شکلات...
8 ارديبهشت 1392

راه های افزایش مسئولیت پذیری در کودکان

  به عنوان یک بزرگسال شما می دانید که مسئولیت پذیری  بخش عظیمی از زندگیست . چیزی که شاید ندانید این است که شما هرروز در حال آموزش مسئولیت پذیری و پاسخگویی از طریق اعمال خود به کودکان هستید . چطور قدرت پاسخگویی و مسئولیت پذیری کودکان را بالا ببریم ؟ آیا می خواهید مطمئن شوید که کودکانتان مسئولیت پذیر تربیت می شوند ؟  پس به اقدامات خود در رفتارهای هر روزتان توجه کنید . این کار آسانتر از این است که در پایان هر روز تمام اسباب بازی هایی که باعث می شود منزلتان شبیه به مهدکودک شود را جمع آوری کنید . انگیزه دهی به کودکان کوچک یعنی اینکه به آنها بیاموزید که اسباب بازی های دور خود را جمع کنند , به ویژه هنگامی که شما باید...
7 ارديبهشت 1392