نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

تولد گروهی

روز جمعه تولد گروهی نادیا و دوستان اَمردادی اش بود. که بسیار به نادیا خوش گذشت. من هم با دوستان این کلوپ دوست داشتنی آشنا شدم. بچه هایی همسن با روحیه های متفاوت و جالب نادیا و دوستانش در انتظار روشن شدن شمعها نادیا در حال انگشتی کردن کیک نادیا در حال بازی کردن با برسام پسر شیده جون نادیا و باران در حال خرید نادیا در حال بازی با وسائل بازی نادیا در حال غذا خوردن   ...
26 مرداد 1392

جشن تولد

پریروز سومین سالگرد تولد دختر عزیزم رو جشن گرفتیم. البته هنوز یک هفته تا روز تولدش باقی مونده ولی چون تعطیلی عید فطر بود و از نظر زمانی برای ما مناسب، جشن تولد رو اون روز گذاشتیم .البته هنوز دوتا جشن دیگه باقی مونده ، این جشن با مامانی بود جشن بعدی که روز جمعه هست با دوستان کلوپ و به همراه بچه های همسن نادیا هست و جشن سوم با مامان بزرگ عزیز هست. از روز پنچشنبه همراه با نادیا به تدارکات مربوط به جشن پرداختیم. با هم رفتیم خرید و کیک سفارش دادیم. کیکش رو هم خودش انتخاب کرد. یک کیک انگری برد آبی. و بعد خونه رو باهم تزیین کردیم بادکنک باد کردیم و نادیا مدام در حال بازی با بادکنکها بود. بعد نادیا خانم در درست کردن غذا به مامان کمک کرد و برای مام...
21 مرداد 1392

مصاحبه تلویزیونی

پنجشنبه گذشته تو پارک نزدیک خونمون من و نادیا روی چمنها نشسته بودیم و حرف میزدیم. یه دفعه گزارشگر برنامه صبح بخیر ایران اومد و از من پرسید مصاحبه میکنید گفتم نه. گفت وای دخترتون خیلی خوشگله .بعد نادیا همینطوری شروع کرد به حرف زدن و اون هم باهاش مصاحبه کرد و فیلمبردارشون هم میگفت : ادامه بده باهاش حرف بزن. یه آبنبات نزدیک اونجایی که نشسته بودیم افتاده بود و نادیا داشت به من میگفت که یک بچه ای آبنباتش رو انداخته اینجا. و بعد هم به خانم گزارشگر گفت. و اونهم باهاش ادامه داد. : اسمت چیه ؟ -          نادیا -          یه بچه ای آبنباتش رو انداخته اینجا. ...
13 مرداد 1392

بهترین هدیه عمرم

دختر مهربونم دیروز بهترین و زیباترین هدیه زندگی ام رو به من داد. دیروز خونه مامان بزرگ عزیز بودیم و نادیا خانوم من عصر با پدر و پدربزرگش رفته بود پارک . وقتی برگشت دیدم اومد پیش من و در حالیکه به آرومی دست مشت شده اش رو باز میکرد، به من گفت: برات گل آوردم مامان.یک گل کوچولو نسترن که از تو پارک چیده بود تو مشتش بود. قربونش برم .بغلش کردم و یه عالمه بوسش کردم. آخر شب که میخواستیم بریم خونه رفت دستشویی و بعدش که اومد گفت یه ذره از جیشم مونده میخوام بریم خونه بکنم . گفت نه دیگه تو راه خوابت میبره نمیشه اگه داری برو الان بکن. گفت: نه و نه و نه و من گفتم نادیا عصبانی میشمها. دیدم لباش رو جمع کرد و اشک تو چشماش حلقه زد و گفت: من که برات گل آورد...
9 مرداد 1392

دخترم ، زیبای من

عزیزترینم در این روزهای این ماه قشنگ که بخاطر تولد تو ، زیباترین ماه زندگی منه،‌ بیشتر تو فکر تولد تو ،‌ انتخاب آتلیه ،‌ هدیه همیشگی و خاصی که هر سال برات درنظر میگیرم و .... هستم. امسال علاوه بر اینکه یک جشن خیلی کوچولو و خانوادگی باهم داریم. یه جشن دسته جمعی هم با کلوپ مامانهای مردادی داریم که دقیقاً دو روز قبل از تولدت برگزار میشه. تمام کوچولوهایی که در مرداد ٨٩ به دنیا اومدن توی این جشن حضور دارند. فکر میکنم خیلی جالب و با مزه میشه و امیدوارم بهت حسابی خوش بگذره. حال و هوای این ماه برای من یادآور روزهای انتظار ورود توست که زیباترین روزهای زندگی من بوده و هست. همیشه با من باش ، شیرینم. ...
5 مرداد 1392

دخترم

با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را از آسمان به دامنم افتاده آفتاب ؟ یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را هر گل به رنگ و بوی خودش میدمد به باغ من از تمام گلها بوییده ام تو را رویای آشنای شب و روز عمر من ! در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را از هر نظر تو عین پسند دل منی هم دیده هم ندیده پسندیده ام تو را زیباپرستی ِ دل من بی دلیل نیست زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را با آنکه جز سکوت جوابم نمیدهی در هر سوال از همه پرسیده ام تو را از شعر و استعاره و تشبیه برتری با هیچکس به جز تو نسنجیده ام تو را   شاعر: ناشناس ...
22 تير 1392

نادیا و افکارش

نادیا خانوم ما جدیداً حرفهای عجیب میزنه نمیدونم چی تو ذهنش میگذره . همش میگه این پسرونه است . این دخترونه. دیروز هم میگفت میشه من به پسر تبدیل بشم؟ بعد برم مدرسه پسرها. خودم فکر میکنم یا از تلویزیون شنیده. یا چون دیده که مدرسه های پسرونه رو نشون میده، فکر کرده فقط پسرها مدرسه میرن. البته من خیلی براش توضیح دادم. یاشاید هم چون بچه های کوچیک و نزدیک به سن و سالش تو فامیل و دوستان همه پسرن اینطوری میگه. جالبه که وقتی هم بازی میکنه. میگه من آقای دکترم یا آقای پستچی ام نه خانم . یا تو کتابش عکس خلبان زن دیده میگه چرا این خانومه نشسته باید آقاهه خلبان باشه. فکر کنم جو جامعه بهش منتقل شده تو هفته گذشته مامانی برای نادیا یه چادر درست کرد. ی...
18 تير 1392

خاطرات

هفته پیش مامانی برای نادیا خانوم یک جوجه مرغ کوچولو خونگی که رنگش سیله و سفید و کاکل هم داره خرید و نادیا هم اسمش رو گذاشت کاکلی. دوشنبه گذشته هم مامان و نادیا رفتند خونه خاله سمیرا که از دوستان دانشگاه مامان هست. به همراه چند نفر دیگه از دوستای مامان یه روز خوب رو بعد از حدود تقریباً چهار سال در کنار هم گذروندیم. نادیا خانوم هم با پسرِ  خاله سمیرا، ایلیا جون کلی بازی کرد. و حیف شد که خاله سمانه و پسرهاش به دلیل بیماری پسر کوچولوش نتونستند بیان. آخه پسر کوچولوی خاله سمانه دقیقاً دو ماه از نادیا بزرگتره و اگه میومدن مطمئناً هم به نادیا و هم به ما خیلی بیشتر خوش میگذشت. البته قراره که به زودی دوباره همدیگه رو ببینیم. پریروز هم که شب ن...
4 تير 1392

تو شاهکار خالقی عزیزترینم

تو شاهکار خالقی ، تحقیر را باور نکن . بر روی بوم زندگی هر چیزی میخواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن . تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی، از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن . خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید، پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن .   شاعر: ناشناس     ...
29 خرداد 1392

عروسی خاله ساناز

روز جمعه عروسی دوست مامان، ساناز جون بود. که خیلی به ما و نادیا خانوم خوش گذشت. اونجا خانوم خانومها شده بود مدل. همه میومدن و باهاش عکس مینداختند. بعد هم موقع رقص عروس و داماد مگه میشد نادیا رو نگهداریم. همش میرفت وسط . رو سر عروس داماد شاباش ریختند  دوتاش افتاد جلوی پای من ، برداشتمش گفتم الان میاد و میخواد . بچه های بزرگتر دیگه سریع ریختن و پولها رو جمع کردند و نادیا نتونست. هی میرفت سمت بچه ها و دلش میخواست اون هم داشته باشه. صداش کردم و بهش دادم کلی خوشحال شد. دوباره ریختن و چون باز هم  بچه های بزرگتر سریعتر برداشتند رفته بود سمتشون و میخواست از اونها بگیره. بعد هم هی پولهایی که تو دستش بود رو مینداخت زمین دوباره برمیداش...
20 خرداد 1392