نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

خاطرات

پنجشنبه گذشته طبق قولی که از مدتها پیش به نادیا داده بودم بالاخره جور شد و با نیلوفر و زندایی شهین ، نادیا خانوم رو به پارک آبی بردیم. روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت ولی خوب طبق معمول شلوغ بود و سختگیری ها هم بیشتر شده بود البته شاید لازم بود. بچه های همسن نادیا نمیتونستن از سرسره رنگین کمانی و سرسره مارپیچی برن و نادیا این قضیه رو اصلاً دوست نداشت. ولی دیگه از ساعت هفت و نیم به بعد که کم کم خلوت شد نادیا هم تونست از اون سرسره ها استفاده کنه و دیگه ولکن نبود. نیلوفر بهش میگفت نادیا وا بده دیگه . نادیا بهش میگفت چی بدم . نیلوفر :وا بده . نادیا: یعنی چی ؟ نیلوفر : یعنی بسه دیگه. از رودخانه وحشی دیگه اجازه نمیدادند با بچه استفاده کنیم ضمنا تیوپها...
25 فروردين 1393

سال نو مبارک

دختر قشنگم امیدوارم که در این سال جدید تمامی لحظه هایت در پناه حق سرشار از شادی و سلامتی باشه عزیز دلم.    امروز اولین روز کاریه بعد از تقریباً بیست روز تعطیلی و در کنار هم بودنه. روزهای خوبی را با هم گذروندیم. روز بیست و پنجم اسفند جشن نوروز در کانون بود و با اینکه به شدت گرفتار انجام کارهای پایانی سال بودم ولی خوب به جشن هم رفتیم و ساعات خوشی بود و بچه های هر کلاس هم یک تخم مرغ یونولیتی بزرگ را با هم دیگه رنگ کردند. و یک عکس دسته جمعی هم که قبلاً ازشون گرفته بودند بعنوان عیدی به بچه ها دادند با یک فرفره و یک سبزه کوچک. روز سال تحویل هم که با کمک هم سفره عید رو چیدیم و تخم مرغی رو که نادیا در مهد رنگ کرده بود در سفره گذاشتیم...
16 فروردين 1393

خاطرات

سه شنبه گذشته باز هم در کانون کارگاه مادر و کودک بود که با تمامی سختی و کمبود مرخصی دو ساعت مرخصی گرفتمو برای اینکه دخترم احساس کمبود نکنه، رفتم تا در جوار دختر نازنینم . تنگ ماهی رو برای عید رنگ کنیم. اونجا هم نادیا  از دیدن من خیلی خوشحال شد . دست من ر و گرفته بود و به دوستهاش نشون میداد و میگفت این مامان منه. بیشتر مامانها در تلاشند که یک تنگ ماهی زیبا البته با معیارهای خودشون درست کنند به همین خاطر بیشتر کار رو خودشون انجام میدهند و بچه هاشون نظاره گرند اما من خیلی تو کار نادیا دخالت نمیکنم و میذارم کار خودش رو بکنه و خودش رنگ کنه ، من فقط تنگ رو براش نگه داشتم . بخاطر همین هم کارهای ما بیشتر انتزاعی در می یاد و کار دیگران رئال. الب...
18 اسفند 1392

اولین عکس پرسنلی

دیروز باهم رفتیم عکس پرسنلی گرفتیم . البته برای نادیا، میشه اولین عکس پرسنلی عشق مامان. بامزه شده بود. تو راه خورد زمین و کمی زانوش خراشیده شد. وقتی خونه اومد و خراشیدگی رو دید کلی فیلم داشتیم. میگفت من اصلاً نمیتونم روی پام راه برم. کلی هم چسب زخم زد روش. شب هم که اومد بود پیش من بخوابه میگفنت نمیتونم از این طرف بخوابم آخه نازوم (زانوم) زخم شده نمیتونم روش بخوابم. عزیز دل مامان قربون اون ناز کردنت. همچنان هم درگیر جدا کردن جای خواب نادیا هستم که بسیار فراز و نشیب داره و هنوز هم موفق نشدم. جالب اینجاست که هرشب به من وعده فردا رو میده، که از فردا شب تو تختم میخوابم فردا که میشه قول فردای بعدی رو میده. نادیا و دوستانش در جشن شب یلدا ک...
12 اسفند 1392

نادیا خانوم سه سال و نیمه میشود

خوشگل مامان چهل و دومین ماه زندگیت مبارک. دخترم امروز سه سال و نیمه میشود و چهل و دوماه به سرعت برق و باد گذشت. وقتی که ماههای اول به دنیا اومدنت کتابهای تربیتی رو میخوندم قسمتهای مربوط به سه سالگی به نظرم خیلی دور میومد ولی الان باورم نمیشه اینقدر زود زمان میگذره و بچه ها به سرعت بزرگ و بزرگتر میشن. عزیزم خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که فرشته ای چون تو را به من داد و امیدوارم که حق تعالی در تمام مراحل زندگی نگهدارت باشه شیرینم. نادیا خانوم من خیلی قشنگ تا ده میشمره و تعداد رو متوجه میشه و خیلی هم با مزه تا بیست میشره یعنی با یکسری اعداد ابداعی و درهم. با اینکه خیلی زیبا و روان صحبت میکنه و ولی هنوز هم مثل آغاز صحبت کردنش در افعال ...
27 بهمن 1392

خاطرات

خوشگل مامان روز یک شنبه، بعد از چند روز تعطیلی کانون که بعلت یخ زدگی آب پیش اومده بود روز یک شنبه رفت کانون و ظهر هم  برای انجام کاری با مامانی رفت خونه دایی شهرام. و عصر هم که همراه دایی و زندایی و شبنم و مامانی برگشت خونه یک دفترچه نقاشی شده به شکل قلب تو دستش بود که تا وارد شد به من داد و گفت مامان فقط برای تو درستش کردم. این یه قلبه. واقعاً زیبا بود عزیزم ، این هدیه های زیبای تو رو دونه دونه روی قلبم حفظشون میکنم زیباترینم. نادیا خانوم ما تقریباً حدود یک ماهی هست که کار کردن با لپ تاپ رو یاد گرفته و خیلی قشنگ با اون کار میکنه. آخه براش یک نرم افزار آموزشی گرفته بودم که اون باعث شد خیلی سریع کار با لپ تاپ رو یاد بگیره.  جدیداً...
23 بهمن 1392

اولین تئاتر

نادیا خانوم شنبه گذشته به همراه مامانی و مربی کانون و دوستانش برای اولین بار به تئاتر رفت. اسم تئاتر هم چوپان دروغگو بود. ظاهرا خیلی هم دوست داشت. هرچند که زیاد چیزی برای مامان تعریف نمیکنه. چند هفته گذشته خیلی تلاش کردم که نادیا خانوم دیگه کامل توی تخت خودش بخوابه ولی تلاشهای من بخاطر بیماریش ناموفق موند. از روش ستاره زدن استفاده کردم و داشتیم خوب پیش میرفتیم. نادیا هم بعد از گرفتن چهار ستاره به همراه چهارتا صورتک خندان یک جایزه از مامان و یک جایزه هم از طرف کانون گرفت و بسیار با انگیزه شده بود . اما بخاطر یک سرماخوردگی شدید و تب بالا که مجبور شدم برای کنترل میزان تبش کنار خودم بخوابونمش، تمام رشته هام پنبه شد. حالا دوباره از نو شروع کردم...
12 بهمن 1392

عکس نادیا در ماهنامه کودک ( پست یکصد و پنجاهم)

این هم از عکس نادیا خانوم ما که در مجله ماهنامه کودک ، دی ماه چاپ شده. عشق منی تو. یکمی هم از شیرین زبونی هاش بگم. نادیا خانوم جدیداً بازوی من رو میگیره و هی با انگشتهاش فشار میده که اینکار من رو خیلی عصبی میکنه بهش میگم بچه جون نکن دردم میگیره میگه باشه . بعد دوباره میکنه و بعد میگه دارم این مو ریزهای دستت رو میکنم. من دیگه هیچی نمیگم. خودش میگه دردت نمیگیره؟ میگم چرا دردم میگیره. میگه: خوب خودت رو کنترل کن مامان. فسنجون دوست نداره به زور بهش یک قاشق میدم و اون هم حالش بهم میخوره. وقتی که نخواد چیزی رو بخوره حال خودش رو بهم میزنه. من هم عصبانی شدم. با حالت گریه اومده بهم میگه نازی مامان من دوستت دارم. دیگه هیچی بهش نگفتم. یکمی که آر...
15 دی 1392

خاطرات

در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد بهار آرزو هایت. یلدا خجسته . این هم اولین کارت تبریکی که نادیای مامان به مناسبت شب یلدا برای مامان و باباش درست کرده.خودش میگفت بخاطر شب یلدا برای شما درست کردم. برشها رو مربیشون از قبل براشون زده و در اختیارشون گذاشته و  همه چسبوندنی ها رو بچه ها انجام دادند. خیلی از مهد نادیا چیزی برای گفتن ندارم. چون اصلاً تعریف نمیکنه . فقط میدونم میونه اش با یکی از همکلاسیهاش به نام طوفان بهتر از بقیه ست. و میتونم بگم دوست نادیاست. دو سه هفته گذشته بیشتر درگیر بیماری عفونت ادراری بودم که نادیا خانوم برای اولین بار گرفته بود. و چکاب بعد از خوب شدنش. روز شنبه گذشته بردمش برای سونوگرافی تا خوابید روی تخت ...
1 دی 1392

اولین اردو - کارگاه نقاشی

نادیا خانوم ما الان تقریباً یک ماهه که به کانون میره و مهدو مربیش رو هم خیلی دوست داره. پنجشنبه گذشته نادیا خانوم اولین اردو رو به همراه مامان و بقیه شاگردان کانون و مادرهاشون تجربه کرد. رفتیم به باغ گلهای پارک چمران هوا کاملاً پاییزی و سرد بود و درختهای پارک هم همه به رنگهای زرد و نارنجی دراومده بودند خیلی فضای پاییزی قشنگی ایجاد کرده بود که با بارونی که شب گذشته زده بود زیباتر هم شده بود. نادیا به همراه بچه های دیگه کلی به مرغابی ها نون دادند و وقتهایی هم که خودش میترسید مرغابی ها گازش بگیرن میداد به بچه های دیگه نون رو بدهند. بعد هم مامانها بهمراه بچه هاشون برگهای زرد پاییزی رو که رو زمین ریخته جمع کردیم. و من و نادیا در حین جمع کردن برگه...
6 آذر 1392