نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

نادیا خانوم به مهد می رود

پس از مدتها جستجو و تحقیق من جهت یافتن یک جای مناسب برای ورود نادیا خانوم به دنیای جدید بیرون از خونه، بالاخره انتخاب خودم رو کردم و شنبه این هفته من و نادیا و مامانی برای ثبت نام نادیا خانوم به خانه کودک کانون رفتیم. و این روز اولین روز ورود نادیا به اجتماع  و محیطی خارج از خانه بدون حضور مامان و بابا ست. دختر عزیزم امیدورام که همیشه در مسیر زندگی موفق و شاد باشی. بعد از ورود به اتاق حسابداری ، مسئول قسمت در حال صحبت با یکی از والدین بود و نادیا هم مدام درحال اصرار برای ورود به کلاس بود و به همین خاطر نادیا به سر کلاس رفت و به مربی اش الهام جون که لیسانس روانشناسی هم هست معرفی شد. ساعت کلاس از هشت و نیم تا دوازده و نیمه و برای هر روز...
8 آبان 1392

دوست دارم زندگی رو

یه صبحه دیگه  یه صدایی توی گوشم میگه ثانیه های تو داره میره امروزو زندگی کن، فردا دیگه دیره   نم نم بارون، میزنه به کوچه و خیابون یکی میخنده یکی غمگینه، زندگی اینه همه ی قشنگیش همینه   خورشید و نورو ،ابرای دورو هرچی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده   رها کن دیروزو زندگی کن امروزو هر روز یه زندگی دوبارست، یه شروعه جدیده   دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو خوب یا بد، اگه آسون یا سخت، ناامید نمیشم ،چون دوست دارم زندگی رو دوست دارم زندگی رو   چشماتو وا کن یه نگاه به خودت و ...
23 مهر 1392

شرکت در دو جشن

پنج شنیه گذشته سالگرد تاسیس شرکت ما بود و ما سه نفری در جشنی که به همین مناسبت در تالار آرش ترتیب داده شده بود رفتیم و در کنار دوستان به ما خوش گذشت . نادیا هم که برای شعر خوندن به روی سن رفته بود و نوبت بهش نرسید که شعر بخونه ، دیگه دوست نداشت بیاد پایین . طفلی تا آخر برنامه روی سن بود که شعر بخونه ولی خوب وقت خیلی کوتاه بود و موفق نشد. بعد از اتمام برنامه بچه ها، رفتم که بیارمش گفت مامان تو برو من بعداً میام. همون جا موند تا برنامه بعدی هم تموم شد . من رفتم بغلش کردم و آوردمش ولی دوباره خودش رفت ولی وقتی دید نه بابا خبری نیست خودش با ناراحتی برگشت و گفت میخواستم شعر بخونم. موقع نهار هم بسیار دوستان من و همسرانشون رو با سخنرانیهاش مستفیض کر...
21 مهر 1392

روز جهانی کودک و هدیه ویژه

امروز روز جهانی کودکه، روزت مبارک گل بی همتای مامان. در ضمن امروز روز تولد مامان هم هست. من دقیقاً با تو سی سال تفاوت سنی دارم عزیزم. حال که تو سه ساله شدی من سی و سه ساله میشم. و من بالاخره تونستم  اون هدیه ی ویژه ای رو که برای سومین سالگرد تولدت برات در نظر داشتم درست کنم البته با همکاری بینظیر تو عزیز دلم. خیلی دوست داشتم که این هدیه رو برای روز تولدت آماده میکردم ولی خوب هم مواد اولیه اش دیر بدستم رسید و هم اولین باری که درستش کردیم بخاطر شیطنتهای بیشمار شما خراب شد و در این مدت، هم میترسیدم دوباره درستش کنم  و خراب بشه و هم دوست داشتم تاریخ تهیه اش یک مناسبت خاص باشه . مخصوصاً که دیروز خودت هم، با اصرار و خیلی محکم قول د...
16 مهر 1392

اولین ها - شستشوی سر

خوشگل مامان از بس که دیگه خانوم شده، دیروز برای اولین بار تو حموم خودش سر خودش رو شامپو زد و بعد هم شست و آب کشید و به قول خودش همه کفها به سلامتی رفتن. خوشحالم که روز به روز بزرگ شدن و بالیدنت رو میبینم عزیز دلم . این احساس که لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر میشی و مستقلتر از یک طرف یک حس شادی و ذوق برای مامان میاره و از طرفی یک حس دلتنگی بخاطر دورتر دورتر  شدن از ایام کودکی تو برای من میاره شیرین ترینم. همیشه در پناه حق سالم و سلامت باشی یکی یکدونه من ، تا من هر روز با شادی رشد و بالندگی تو را نظاره کنم و هر روز به توانایی های بیشتر تو افتخار کنم.   نادیا خانم در حال کیف کردن با لباسها و وسایلی که من از زمان نوزادیش...
10 مهر 1392

اولین سفر هوایی نادیا خانوم

هفته گذشته نادیا خانوم ما اولین سفر هوایی زندگی اش را تجربه کرد و به مدت چهار روز به جزیره کیش سفر کرد. از نزدیک هواپیما رو دید و سوار شد و کلی لذت برد و از پنجره بیرون رو تماشا کرد و البته از بستن کمربند هم به شدت فراری بود. یکشنبه عصر رسیدیم و برای اولین روز به سافاری رفتیم و در اونجا من و نادیا جونم شتر سواری کردیم و نادیا هم دیگه دلش نمیخواست که پیاده شه. وقتی ازش میپرسیدیم چطور بود میگفت خیلی خوب بود ولی تو مسیر یک دفعه یک بوی بد اومد فکر کنم شتره یک کارهایی کرده بود. و بعد هم برای خرید به پاساژ پردیس دو رفتیم. متاسفانه نصف شب نادیا یک دفعه از خواب پرید و شروع به استفراغ کرد و  خیلی هم ترسیده بود و تب داشت و...
6 مهر 1392

نادیا خانم با چهره ای جدید

دیروز نادیا خانم ما با میل و رغبتی وافر رفتند به آرایشگاه برای کوتاه کردن موهای زیباشون. آخه نادیا خیلی شونه کردن موها رو دوست نداره و از طرفی کوتاه کردنشون باعث پرشدن موهاش هم میشه. موهاش رو مدل قارچی- تخم مرغی کوتاه کردیم. که بسیار هم بهش میاد. از بس که سرش رو تکون داد خانم آرایشگر (فرح خانم ) رو بیچاره کرد. کوچکتر که بود بهتر میشست ولی دیروز خیلی وول میزد. البته چون فرح خانم خیلی نادیا رو دوست داره و تقریباً از نه و ده ماهگی نادیا موهاش رو کوتاه میکنه خیلی باهاش راه میاد. به نادیا میگفت از آدامست به من بده میگفت : نه، باشه دفعه بعد که اومدم برات میارم. و بعد از لواشکهاش بهش تعارف میکرد. فرح میگفت: نمیخوام آدامس میخوام . یادت...
18 شهريور 1392

دختر که داشته باشی

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داشته باشی گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه روزی بر شانه مردی دیگر -غیر از پدرش- تکیه می زند دختر که داشته باشی...
17 شهريور 1392

روز دختر مبارک

نازگل من روزت مبارک. هفته گذشته سومین سالگرد تولدت رو عزیزم برای سومین بار جشن گرفتیم. البته خیلی ساده خونه مامان بزرگ عزیز. عمه مهری یه لباس جوجه طلایی برات خرید که تا فرداش دویست بار پوشیدیش و درش آوردی و کلی باهاش ذوق کردی. و عزیز و عمه بهاره هم برات یه سگ خواننده و دفتر نقاشی و پاستل خریدند. عزیزم الان سه هفته ای هست که بخاطر اتفاقاتی که برای مادر بزرگ من پیش اومده نه وقت دارم و نه حوصله نوشتن. متاسفانه بخاطر همین هم هدیه ویژه ای هم که برای سومین سال تولدت درنظر داشتم هنوز نتونستم درست کنم. امیدوارم بتونم هرچه زودتر درستش کنم. دختر قشنگم دیدن تو و فکر کردن به تو و کارهات تنها...
16 شهريور 1392