نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

اولین دوچرخه

نادیا خانوم ما دیروز صاحب یک دوچرخه خوشگل نارنجی شد.این اولین دوچرخه نادیا خواهد بود . کوچکترین سایز دوچرخه ست. دقیقاً اندازه اولین دوچرخه خودم. دیروز کلی به یاد اون روزهای خودم افتادم  و روزهایی که با اون دوچرخه کوچولو با کمک پدرم دوچرخه سواری یاد میگرفتم. آخه من دوچرخه سواری رو از اول بدون چرخهای کمکی یاد گرفتم. یادش بخیر. روحت شاد پدر عزیزم. نادیا خانوم ما مدتها بود که به باباش میگفت که دوچرخه میخوام. دیروز هم بابا جونش وقتی از سرکار برگشت نادیا خانوم رو سورپرایز کرد و با دوچرخه به خونه اومد. عزیزترینم مبارکت باشه و همیشه شاد باشی. پریروز غذا نمیخورد من عصبانی شدم و باهاش حرف نزدم. چند بار سعی کرد با هم صحبت کنه اما من ج...
3 ارديبهشت 1392

تاب و سرسره نادیا

خوشگل مامان از پریروز تا حالا صاحب یک تاب و سرسره شده. روز جمعه که بابا جونش  تاب  قدیمیش رو که مدتها بود جمش کرده بودیم رو تو حیاط  خونه مامانی بر پا کرد و نادیا خانوم ما هم کلی ذوق کرد و تمام مدت در حال تاب بازی بود. این قضیه ذوق زدگی نادیا خانوم باعث شد که بابا جونش تشویق بشه و درنتیجه  دیروز هم براش یک سرسره پلاستیکی کوچولو خرید. و دیگه ذوق دختر ما هم خیلی کامل شد و حسابی باهاش سرگرمه. بالا رفتن و سر خوردن رو به روشهای مختلف انجام میده و از هر طرف که بگی ازش بالا میره و پایین میاد و انواع وسایل مختلف رو هم باهاش امتحان میکنه با جوراب ، بی جوراب ، با توپ و.... جوراب پاش میکرد و از جلوی سرسره بالا میرفت و چون با...
1 ارديبهشت 1392

خاطرات

نادیا خانم من دیگه میتونه از روی پله یک پرش جانانه با حفظ تعادل انجام بده. فین کردن رو هم یاد گرفته آخه تا حالا وقتی بهش میگفتم فین کن برعکس انجام میداد . پنجشنبه گذشته با هم رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب براش خریدم. خودش هم کمک میکرد و کتابها رو به من میداد و میگفت : این رو میخوام ، اونو میخوام. ای وای این رو کارتونش رو دیدم. کتاب شیر شاه رو میخوام. خلاصه که کلی خرید کرد. بعد هم عصر که نیلوفر اومده بود پیشش. کتاب جمجمک برگ خزون رو برده بود پیشش و میگفت میخوام برات بخونم. بدو بدو میومد پیش من میگفت بخون و بعد میرفت پیش نیلوفر ژست کتاب خوندن میگرفت و همون جمله رو براش تکرار میکرد. پریروز داشتیم بیرون راه میرفتیم. یه تفنگ هم براش خریده بودم که...
27 فروردين 1392

ماسه بازی

نادیا خانوم دو سه روزه که صاحب یه جعبه ماسه  برای ماسه بازی شده. چون دیدم که لازمه بچه ها تو این سن خاک بازی کنند. از یکی از همکارهام خواستم تو عید که به شمال مسافرت میکنه از اونجا برای نادیا خانوم کمی ماسه بیاره و این دوست ما هم خیلی لطف کرد و با اینکه کیسه ماسه ها بسیار سنگین بود این کار رو برای ما انجام داد . ومن هم پریروز ماسه ها رو بردم خونه و یکی از این جعبه ها پلاستیکی میوه رو حسابی با پلاستیک پوشوندم و چسب زدم . حالا دیگه نادیا خانوم ما یک جعبه داره پر از ماسه که کلی هم باهاش حال میکنه. ولی البته این دردسر رو هم داره که مجبوریم به خاطر این قضیه روزی چند بار لباسش رو عوض کنیم. راستی تو عید یک روز با نیلوفر و زندایی شهین رفتیم پ...
21 فروردين 1392

سال نو مبارک

امروز اولین روز کاری بعد از تقریباً بیست روز تعطیلیه. ایام خوشی بود در کنار عزیز دوردونه ام. با هم تخم مرغ رنگ کردیم ، سفره هفت سین چیدیم. سال رو تحویل کردیم. همراه مامانی وخانواده های دایی شهرام و سیروس  به شهر های تاریخی یزد و میبد مسافرت کردیم. کلی مهمونی رفتیم و مهمونی دادیم.  دختر قشنگم کلی عیدی گرفت . حالا هم کیف هرکسی رو که میبینه میگه عیدی بده. جالبه که فقط اسکناس های سبز رو هم قبول میکنه. و حالا بعد از بیست روز در کنار هم بودن واقعاً روز سختی اولین روز دوری هم برای من و هم برای دختر قشنگم. مخصوصاً که همگی تو این دو روزه سرما خوررده هم شدیم. امیدوارم سال جدید سال خیلی خوبی باشه . سالی پر از شادی و شادکامی ، سلا...
17 فروردين 1392

روزهای پایان سال و انتظار سال نو

دخترکم به پایان این سال هر روز نزدیک و نزدیکتر میشیم . این روز ها رو در کنارهم به خرید و آماده سازی خودمون برای عید می گذرونیم. و من از لحظه لحظه در کنار تو بودن لذت میبرم. امسال دیگه اینقدر بزرگ شده که حتی در خرید هم خودت انتخاب میکنی که چه چیزی رو برات بخرم . پارسال این موقع دل نگران از شیر گرفتن تو بودم و امسال برای جدا کردن جای خوابت. امسال میخوام سفره هفت سین رو با هم درست کنیم. با هنرمندی دستهای تو عزیزکم. و این سفره هفت سین زیباترین سفره هفت سین زندگی من خواهد بود. دختر قشنگم سومین بهار چشمهات ، بهار سال 92 بر تو مبارک عزیزترینم .   نوروز  من  تویی  و  شب  و  روز  من  تویی ...
27 اسفند 1391

داستان مطب چشم پزشکی

دیروز نادیا خانوم رو برای چکاب زیر 3 سال به مطب چشم پزشک اطفال بردیم. بسیار بسییییییییییییییار شلوغ بود. و نادیا خانوم هم اونجا برای خودش معرکه ای راه انداخته بود. همکار مامان یک بسته بادکنک برای نادیا جون هدیه فرستاده بود. که مامانی یکیش روبراش باد کرد و داد دستش. هیچی دیگه تا نیم ساعت بعد مطب پر شده بود از بادکنکهای رنگی دست بچه ها. خوشگل مامان خیلی زود با همه ارتباط برقرار میکرد. به یک  دختر سه ساله میگفت اسمت چیه ؟ اسم من نادیاست اسم تو چیه ؟ چه عینک قشنگی داری ؟ اون هم فقط نگاش میکرد. بعدن فهمیدیم اسمش سمینا ست. به یکی دیگه میگفت: چه بادکنک نازی داری؟ ببینم عکس چی روشه. (آخه بادکنک خودش ساده بود) حسابی هم بچه های دیگه رو مدیر...
22 اسفند 1391

ارتباط بین مادر و دختر

مامان دختر خانم ها بخوانند!   دهها میلیون کتاب درباره چگونگی بهبود ارتباط والدین با فرزندان نوشته شده است. اما این مقاله منحصرا درباره ارتباط مادر  با دختر است. ارتباط بین مادر و دختر می توان گفت "ارتباط مادر با دختر، از دوران طفولیت مادر شروع می شود ". دوران طفولیت او تعیین کننده دوران طفولیت دخترش است. مادر به دختر آموزش می دهد که درباره خودش چه احساسی داشته باشد، چگونه با موقعیتهای تنش زا روبرو شود، چگونه از زندگی اش لذت ببرد و چگونه بر ترس هایش غلبه کند. او به دخترش می آموزد چطور مثل یک خانم رفتار کند، چطور لباس بپوشد. اهمیت اعتقاد به خداوند را بداند و این که چطور روزی از دختر خودش مراقبت کند. ...
14 اسفند 1391

خاطرات

نادیا خانوم ما دیگه میتونه خودش به تنهایی کفش و شلوارش  رو  بپوشه . البته از 2 سالگی میتونست هم کفش و هم شلوارش رو در بیاره ولی پوشیدن اونها رو به تازگی انجام میده. اما بلوز را فقط روی سرش میکشه و سرش رو در میاره ولی دستهاش رو نمیتونه در بیاره. خوردنی های سفت رو هم خودش با قاشق میتونه بخوره بدون اینکه بریزه مثل: بستنی ، یا دسرهای دنت آخه دیگه این خانوم خانومای ما داره بزرگ میشه دیگه .  ولی عجب سرعتی داره این گذر عمر . انگار همین دیروز بود که حتی نمی تونست سرش رو بلند کنه . ...
14 اسفند 1391