نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

بهترین هدیه عمرم

دختر مهربونم دیروز بهترین و زیباترین هدیه زندگی ام رو به من داد. دیروز خونه مامان بزرگ عزیز بودیم و نادیا خانوم من عصر با پدر و پدربزرگش رفته بود پارک . وقتی برگشت دیدم اومد پیش من و در حالیکه به آرومی دست مشت شده اش رو باز میکرد، به من گفت: برات گل آوردم مامان.یک گل کوچولو نسترن که از تو پارک چیده بود تو مشتش بود. قربونش برم .بغلش کردم و یه عالمه بوسش کردم. آخر شب که میخواستیم بریم خونه رفت دستشویی و بعدش که اومد گفت یه ذره از جیشم مونده میخوام بریم خونه بکنم . گفت نه دیگه تو راه خوابت میبره نمیشه اگه داری برو الان بکن. گفت: نه و نه و نه و من گفتم نادیا عصبانی میشمها. دیدم لباش رو جمع کرد و اشک تو چشماش حلقه زد و گفت: من که برات گل آورد...
9 مرداد 1392

دخترم ، زیبای من

عزیزترینم در این روزهای این ماه قشنگ که بخاطر تولد تو ، زیباترین ماه زندگی منه،‌ بیشتر تو فکر تولد تو ،‌ انتخاب آتلیه ،‌ هدیه همیشگی و خاصی که هر سال برات درنظر میگیرم و .... هستم. امسال علاوه بر اینکه یک جشن خیلی کوچولو و خانوادگی باهم داریم. یه جشن دسته جمعی هم با کلوپ مامانهای مردادی داریم که دقیقاً دو روز قبل از تولدت برگزار میشه. تمام کوچولوهایی که در مرداد ٨٩ به دنیا اومدن توی این جشن حضور دارند. فکر میکنم خیلی جالب و با مزه میشه و امیدوارم بهت حسابی خوش بگذره. حال و هوای این ماه برای من یادآور روزهای انتظار ورود توست که زیباترین روزهای زندگی من بوده و هست. همیشه با من باش ، شیرینم. ...
5 مرداد 1392

دخترم

با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را از آسمان به دامنم افتاده آفتاب ؟ یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را هر گل به رنگ و بوی خودش میدمد به باغ من از تمام گلها بوییده ام تو را رویای آشنای شب و روز عمر من ! در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را از هر نظر تو عین پسند دل منی هم دیده هم ندیده پسندیده ام تو را زیباپرستی ِ دل من بی دلیل نیست زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را با آنکه جز سکوت جوابم نمیدهی در هر سوال از همه پرسیده ام تو را از شعر و استعاره و تشبیه برتری با هیچکس به جز تو نسنجیده ام تو را   شاعر: ناشناس ...
22 تير 1392

نادیا و افکارش

نادیا خانوم ما جدیداً حرفهای عجیب میزنه نمیدونم چی تو ذهنش میگذره . همش میگه این پسرونه است . این دخترونه. دیروز هم میگفت میشه من به پسر تبدیل بشم؟ بعد برم مدرسه پسرها. خودم فکر میکنم یا از تلویزیون شنیده. یا چون دیده که مدرسه های پسرونه رو نشون میده، فکر کرده فقط پسرها مدرسه میرن. البته من خیلی براش توضیح دادم. یاشاید هم چون بچه های کوچیک و نزدیک به سن و سالش تو فامیل و دوستان همه پسرن اینطوری میگه. جالبه که وقتی هم بازی میکنه. میگه من آقای دکترم یا آقای پستچی ام نه خانم . یا تو کتابش عکس خلبان زن دیده میگه چرا این خانومه نشسته باید آقاهه خلبان باشه. فکر کنم جو جامعه بهش منتقل شده تو هفته گذشته مامانی برای نادیا یه چادر درست کرد. ی...
18 تير 1392

خاطرات

هفته پیش مامانی برای نادیا خانوم یک جوجه مرغ کوچولو خونگی که رنگش سیله و سفید و کاکل هم داره خرید و نادیا هم اسمش رو گذاشت کاکلی. دوشنبه گذشته هم مامان و نادیا رفتند خونه خاله سمیرا که از دوستان دانشگاه مامان هست. به همراه چند نفر دیگه از دوستای مامان یه روز خوب رو بعد از حدود تقریباً چهار سال در کنار هم گذروندیم. نادیا خانوم هم با پسرِ  خاله سمیرا، ایلیا جون کلی بازی کرد. و حیف شد که خاله سمانه و پسرهاش به دلیل بیماری پسر کوچولوش نتونستند بیان. آخه پسر کوچولوی خاله سمانه دقیقاً دو ماه از نادیا بزرگتره و اگه میومدن مطمئناً هم به نادیا و هم به ما خیلی بیشتر خوش میگذشت. البته قراره که به زودی دوباره همدیگه رو ببینیم. پریروز هم که شب ن...
4 تير 1392

تو شاهکار خالقی عزیزترینم

تو شاهکار خالقی ، تحقیر را باور نکن . بر روی بوم زندگی هر چیزی میخواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن . تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی، از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن . خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید، پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن .   شاعر: ناشناس     ...
29 خرداد 1392

عروسی خاله ساناز

روز جمعه عروسی دوست مامان، ساناز جون بود. که خیلی به ما و نادیا خانوم خوش گذشت. اونجا خانوم خانومها شده بود مدل. همه میومدن و باهاش عکس مینداختند. بعد هم موقع رقص عروس و داماد مگه میشد نادیا رو نگهداریم. همش میرفت وسط . رو سر عروس داماد شاباش ریختند  دوتاش افتاد جلوی پای من ، برداشتمش گفتم الان میاد و میخواد . بچه های بزرگتر دیگه سریع ریختن و پولها رو جمع کردند و نادیا نتونست. هی میرفت سمت بچه ها و دلش میخواست اون هم داشته باشه. صداش کردم و بهش دادم کلی خوشحال شد. دوباره ریختن و چون باز هم  بچه های بزرگتر سریعتر برداشتند رفته بود سمتشون و میخواست از اونها بگیره. بعد هم هی پولهایی که تو دستش بود رو مینداخت زمین دوباره برمیداش...
20 خرداد 1392

نادیا و اولین حیوان خانگی

نادیا خانوم ما هفته پیش صاحب یک جوجه اردک خوشگل شد. که مامان بزرگ عزیز، براش خریده بود. رفتیم خونه مامان بزرگ و نادیا خانوم کلی با اردکش بازی کرد و سرگرم شد. اسمش رو گذاشت طلایی. اولش ازش میترسید ولی کم کم از دمش بلندش میکرد و بعد هم یاد گرفت که بغلش کنه. موقع رفتن بهش گفتم برو از طلایی خداحافظی کن . با چنان بغض و ناراحتی گفت خداحافظ که دل من کباب شد . بعد هم به آرامی اشک ریخت. دیگه دلم نیومد گفتم الان داریم میری خونه خودمون . اونجا جا نداریم . حالا اینجا بمونه دفعه بعد که اومدیم میبریمش خونه مامانی که تو حیاط اونها بازی کنه خوشحال شد و قبول کرد گل ناز مادر. اینجا داره براش بوس مفرسته. آخه اول میخواست بوسش کنه ولی گفتم نه ممکنه ...
20 خرداد 1392

پایان (البته فکر کنم) پروژه سوم- جدا کردن جای خواب

نادیا خانوم ما برای اولین بار، پانزدهم خرداد، شب رو به طور کامل توی تخت و توی اتاق خودش به تنهایی خوابید. بدون نق و نوق و بدون اینکه بخواد بیاد پیش من بخوابه. ساعت نه از پارک اومدیم خونه . گفت خوابم میاد و شام هم خیلی کم خورد . گفتم میذارمت تو تختت بخواب . گفت باشه ولی تو هم پیشم بخواب گفتم من که تو تخت تو جا نمیشم کنارت رو صندلی میشنم . ولی الان کار دارم تو تخت دراز بکش من الان میام . وقتی پنج دقیقه بعد اومدم کنارش دیدم قربونش برم خوابش برده.در طول شب هم چند بار بلند شدم و رفتم نگاش کردم و روش رو انداختم ولی خوب اصلاً تکون نخورد.   از شنبه هم خونه مامانی توی تخت و پارکش خوابید. یکم گذاشتمش رو پام بعد خودش گفت نه میخوام خودم بخوابم. گ...
20 خرداد 1392