جشن نامزدی
هفته ای که گذشت درگیر مراسم عقد و نامزدی عمه بهاره بودیم. پنجشنبه مراسم عقد محضری بود. وقتی حاج آقا داشت خطبه میخوند. گفت دستاتون رو برای دعا بالا ببرید نادیا خانوم هم دستهاش رو بالا برده بود و دعا میکرد. بعد هم که همه صلوات فرستادند نادیا هم شروع کرد به خوندن شعر یه توپ دارم قلقلیه و.. . تو اون سکوت اونجا، حالا بیا و درستش کن. بعد هم که شمعها رو خاموش کردند میگفت چرا خاموش کردید من میخواستم فوت کنم. هیچی دیگه د.باره شمع رو برای فرشته خانوم ما روشن کردند تا او فوت کنه. بعد هم رفت تو بغل داماد با یه شاخه برگهای تزئینی که از تو سفره عقد بر داشته بود تو سر و صورت داماد میکشید. بیچاره اون هم میخندید. روز جمعه هم که مراسم جشن بود خوشگل ماما...





