نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

خاطرات

خوشگل مامان روز یک شنبه، بعد از چند روز تعطیلی کانون که بعلت یخ زدگی آب پیش اومده بود روز یک شنبه رفت کانون و ظهر هم  برای انجام کاری با مامانی رفت خونه دایی شهرام. و عصر هم که همراه دایی و زندایی و شبنم و مامانی برگشت خونه یک دفترچه نقاشی شده به شکل قلب تو دستش بود که تا وارد شد به من داد و گفت مامان فقط برای تو درستش کردم. این یه قلبه. واقعاً زیبا بود عزیزم ، این هدیه های زیبای تو رو دونه دونه روی قلبم حفظشون میکنم زیباترینم. نادیا خانوم ما تقریباً حدود یک ماهی هست که کار کردن با لپ تاپ رو یاد گرفته و خیلی قشنگ با اون کار میکنه. آخه براش یک نرم افزار آموزشی گرفته بودم که اون باعث شد خیلی سریع کار با لپ تاپ رو یاد بگیره.  جدیداً...
23 بهمن 1392

اولین تئاتر

نادیا خانوم شنبه گذشته به همراه مامانی و مربی کانون و دوستانش برای اولین بار به تئاتر رفت. اسم تئاتر هم چوپان دروغگو بود. ظاهرا خیلی هم دوست داشت. هرچند که زیاد چیزی برای مامان تعریف نمیکنه. چند هفته گذشته خیلی تلاش کردم که نادیا خانوم دیگه کامل توی تخت خودش بخوابه ولی تلاشهای من بخاطر بیماریش ناموفق موند. از روش ستاره زدن استفاده کردم و داشتیم خوب پیش میرفتیم. نادیا هم بعد از گرفتن چهار ستاره به همراه چهارتا صورتک خندان یک جایزه از مامان و یک جایزه هم از طرف کانون گرفت و بسیار با انگیزه شده بود . اما بخاطر یک سرماخوردگی شدید و تب بالا که مجبور شدم برای کنترل میزان تبش کنار خودم بخوابونمش، تمام رشته هام پنبه شد. حالا دوباره از نو شروع کردم...
12 بهمن 1392

عکس نادیا در ماهنامه کودک ( پست یکصد و پنجاهم)

این هم از عکس نادیا خانوم ما که در مجله ماهنامه کودک ، دی ماه چاپ شده. عشق منی تو. یکمی هم از شیرین زبونی هاش بگم. نادیا خانوم جدیداً بازوی من رو میگیره و هی با انگشتهاش فشار میده که اینکار من رو خیلی عصبی میکنه بهش میگم بچه جون نکن دردم میگیره میگه باشه . بعد دوباره میکنه و بعد میگه دارم این مو ریزهای دستت رو میکنم. من دیگه هیچی نمیگم. خودش میگه دردت نمیگیره؟ میگم چرا دردم میگیره. میگه: خوب خودت رو کنترل کن مامان. فسنجون دوست نداره به زور بهش یک قاشق میدم و اون هم حالش بهم میخوره. وقتی که نخواد چیزی رو بخوره حال خودش رو بهم میزنه. من هم عصبانی شدم. با حالت گریه اومده بهم میگه نازی مامان من دوستت دارم. دیگه هیچی بهش نگفتم. یکمی که آر...
15 دی 1392

خاطرات

در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد بهار آرزو هایت. یلدا خجسته . این هم اولین کارت تبریکی که نادیای مامان به مناسبت شب یلدا برای مامان و باباش درست کرده.خودش میگفت بخاطر شب یلدا برای شما درست کردم. برشها رو مربیشون از قبل براشون زده و در اختیارشون گذاشته و  همه چسبوندنی ها رو بچه ها انجام دادند. خیلی از مهد نادیا چیزی برای گفتن ندارم. چون اصلاً تعریف نمیکنه . فقط میدونم میونه اش با یکی از همکلاسیهاش به نام طوفان بهتر از بقیه ست. و میتونم بگم دوست نادیاست. دو سه هفته گذشته بیشتر درگیر بیماری عفونت ادراری بودم که نادیا خانوم برای اولین بار گرفته بود. و چکاب بعد از خوب شدنش. روز شنبه گذشته بردمش برای سونوگرافی تا خوابید روی تخت ...
1 دی 1392

اولین اردو - کارگاه نقاشی

نادیا خانوم ما الان تقریباً یک ماهه که به کانون میره و مهدو مربیش رو هم خیلی دوست داره. پنجشنبه گذشته نادیا خانوم اولین اردو رو به همراه مامان و بقیه شاگردان کانون و مادرهاشون تجربه کرد. رفتیم به باغ گلهای پارک چمران هوا کاملاً پاییزی و سرد بود و درختهای پارک هم همه به رنگهای زرد و نارنجی دراومده بودند خیلی فضای پاییزی قشنگی ایجاد کرده بود که با بارونی که شب گذشته زده بود زیباتر هم شده بود. نادیا به همراه بچه های دیگه کلی به مرغابی ها نون دادند و وقتهایی هم که خودش میترسید مرغابی ها گازش بگیرن میداد به بچه های دیگه نون رو بدهند. بعد هم مامانها بهمراه بچه هاشون برگهای زرد پاییزی رو که رو زمین ریخته جمع کردیم. و من و نادیا در حین جمع کردن برگه...
6 آذر 1392

نادیا خانوم به مهد می رود

پس از مدتها جستجو و تحقیق من جهت یافتن یک جای مناسب برای ورود نادیا خانوم به دنیای جدید بیرون از خونه، بالاخره انتخاب خودم رو کردم و شنبه این هفته من و نادیا و مامانی برای ثبت نام نادیا خانوم به خانه کودک کانون رفتیم. و این روز اولین روز ورود نادیا به اجتماع  و محیطی خارج از خانه بدون حضور مامان و بابا ست. دختر عزیزم امیدورام که همیشه در مسیر زندگی موفق و شاد باشی. بعد از ورود به اتاق حسابداری ، مسئول قسمت در حال صحبت با یکی از والدین بود و نادیا هم مدام درحال اصرار برای ورود به کلاس بود و به همین خاطر نادیا به سر کلاس رفت و به مربی اش الهام جون که لیسانس روانشناسی هم هست معرفی شد. ساعت کلاس از هشت و نیم تا دوازده و نیمه و برای هر روز...
8 آبان 1392

دوست دارم زندگی رو

یه صبحه دیگه  یه صدایی توی گوشم میگه ثانیه های تو داره میره امروزو زندگی کن، فردا دیگه دیره   نم نم بارون، میزنه به کوچه و خیابون یکی میخنده یکی غمگینه، زندگی اینه همه ی قشنگیش همینه   خورشید و نورو ،ابرای دورو هرچی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده   رها کن دیروزو زندگی کن امروزو هر روز یه زندگی دوبارست، یه شروعه جدیده   دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو خوب یا بد، اگه آسون یا سخت، ناامید نمیشم ،چون دوست دارم زندگی رو دوست دارم زندگی رو   چشماتو وا کن یه نگاه به خودت و ...
23 مهر 1392

شرکت در دو جشن

پنج شنیه گذشته سالگرد تاسیس شرکت ما بود و ما سه نفری در جشنی که به همین مناسبت در تالار آرش ترتیب داده شده بود رفتیم و در کنار دوستان به ما خوش گذشت . نادیا هم که برای شعر خوندن به روی سن رفته بود و نوبت بهش نرسید که شعر بخونه ، دیگه دوست نداشت بیاد پایین . طفلی تا آخر برنامه روی سن بود که شعر بخونه ولی خوب وقت خیلی کوتاه بود و موفق نشد. بعد از اتمام برنامه بچه ها، رفتم که بیارمش گفت مامان تو برو من بعداً میام. همون جا موند تا برنامه بعدی هم تموم شد . من رفتم بغلش کردم و آوردمش ولی دوباره خودش رفت ولی وقتی دید نه بابا خبری نیست خودش با ناراحتی برگشت و گفت میخواستم شعر بخونم. موقع نهار هم بسیار دوستان من و همسرانشون رو با سخنرانیهاش مستفیض کر...
21 مهر 1392

روز جهانی کودک و هدیه ویژه

امروز روز جهانی کودکه، روزت مبارک گل بی همتای مامان. در ضمن امروز روز تولد مامان هم هست. من دقیقاً با تو سی سال تفاوت سنی دارم عزیزم. حال که تو سه ساله شدی من سی و سه ساله میشم. و من بالاخره تونستم  اون هدیه ی ویژه ای رو که برای سومین سالگرد تولدت برات در نظر داشتم درست کنم البته با همکاری بینظیر تو عزیز دلم. خیلی دوست داشتم که این هدیه رو برای روز تولدت آماده میکردم ولی خوب هم مواد اولیه اش دیر بدستم رسید و هم اولین باری که درستش کردیم بخاطر شیطنتهای بیشمار شما خراب شد و در این مدت، هم میترسیدم دوباره درستش کنم  و خراب بشه و هم دوست داشتم تاریخ تهیه اش یک مناسبت خاص باشه . مخصوصاً که دیروز خودت هم، با اصرار و خیلی محکم قول د...
16 مهر 1392