نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

خاطرات

تو این ماهی که گذشت نادیا خانوم ما کلاس موسیقی و دوره ارف رو بطور رسمی شروع کرد روز دهم تیر اولین جلسه بود . کلاسش خیلی خوب و بازی مداره و نادیا عاشق این کلاسه عمو کسری شده و میگه خیلی بهتره از کلاس خاله سوفیاست که توی کانون داشتند.  پنجشنبه پنجم تیر هم که با همکاران دعوت شدیم خونه الهام جون و نادیا و باران هم باهم بازی و البته جنگ کردند و بعد هم ساعت چهار باهم رفتند طبقه پایین ، تولد پسر عموی باران و دیگه ساعت هشت هم که میخواستیم بریم الهام رفت دنبال نادیا که تازه داشتند کیک میخوردند. به نادیا هم خوش گذشته بود. فردای اون روز هم تولد ایلیا و بردیا بود که در شهربازی پاساژ ملاصدرا برگزار شد . در اتاق تولد جشن برگزار شد و نادیا هم چه...
22 تير 1393

جشن پایان سال تحصیلی

روز پنجشنبه گذشته جشن پایان سال تحصیلی در کانون بود . طبق معمول یک شعر بچه ها خوندند و چند کلیپ هم برای مامانها گذاشتند و بعد هم یک نقاشی یادگاری مامانها و بچه ها با هم کشیدند. و اونو روی دیوار چسباندیم. و بعد هم پذیرایی شدیم. موقع برگشت یک سازدهنی برای نادیا خریدم که بسیار این خرید نادیا رو خوشحال کرد. تو خونه میزد و میگفت شماها باید برقصین و یا شما بزنید تا من برقصم. بعد هم نشست با یک لوله خالی وسط دستمال توالت که دوتا کاغذ هم بهش چسبونده بود یک کاردستی درست کرد و اومد به من نشون داد و گفت مامان ساز درست کردم. با دستش به کاغذها میزد و میگفت به صداش گوش کن. خیلی برام جالب بود. قربون اون خلاقیتت برم من عزیزم. چند روز پیش هم قصه حنایی ا...
27 خرداد 1393

خاطرات

دختر قشنگم. روزهای مادر و پدر گذشت و من بخاطر کمبود وقت و پرمشغله بودن بسیار نتونستم از هدیه های زیبایی که تو در این روزها به ما دادی بنویسم. هدیه هایی زیبا و فراموش نشدنی. برای من در روز مادر یک قلب زیبا که با دستهای کوچولو و خوشگلت درست کرده بودی و یک کارت تبریک قشنگ که با خورده های نی هی رنگی اسم من رو روش نوشته بودی. و برای روز پدر هم برای بابا یک جاکلیدی خوشگل که عکس بابا رو خودت روش کشیدی بودی و دو تا پیراهن کاغذی خوشگل یکی با کروات و یکی با پاپیون درست کردی بود و واقعاً زیبا شده بودند . هدیه های تو شیرینم همیشه برای ما بهترین هدایای دنیاست. حالا بگم از شیرین زبونی های این گل دخترمون: کلیپس کوچکی که من برای جمع کردن موهام ا...
24 خرداد 1393

مدرسه خوب، مدرسه متوسط و مدرسه بد

مدرسه خوب، مدرسه متوسط و مدرسه بد وبلاگ > عبدالهی، شیرزاد - شیرزاد عبداللهی    خانواده هایی که فرزندشان از یک مقطع تحصیلی وارد مقطع دیگری می شود، در به در دنبال مدرسه خوب می گردند. می گوید: "این یکی به درس بچه ها نمی رسد. این مدرسه خوب است اما به بودجه ما نمی خورد. این یکی نیاز به پارتی دارد. مدرسه ... از منزل ما دور است". می گویم شما چه انتظاری از مدرسه بچه تان دارید؟ می گوید : " معلم خوب درس بدهد ... بچه ها به حال خودشون رها نشوند... تعداد بچه ها توی کلاس 40 نفر نباشه... مدرسه سرو سامان داشته باشه و..." سطح نازل آموزش در مدارس دولتی به دلایلی مانند دو نوبتی بودن مدارس، تراکم بالای دانش...
20 ارديبهشت 1393

خاطرات

پنجشنبه گذشته طبق قولی که از مدتها پیش به نادیا داده بودم بالاخره جور شد و با نیلوفر و زندایی شهین ، نادیا خانوم رو به پارک آبی بردیم. روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت ولی خوب طبق معمول شلوغ بود و سختگیری ها هم بیشتر شده بود البته شاید لازم بود. بچه های همسن نادیا نمیتونستن از سرسره رنگین کمانی و سرسره مارپیچی برن و نادیا این قضیه رو اصلاً دوست نداشت. ولی دیگه از ساعت هفت و نیم به بعد که کم کم خلوت شد نادیا هم تونست از اون سرسره ها استفاده کنه و دیگه ولکن نبود. نیلوفر بهش میگفت نادیا وا بده دیگه . نادیا بهش میگفت چی بدم . نیلوفر :وا بده . نادیا: یعنی چی ؟ نیلوفر : یعنی بسه دیگه. از رودخانه وحشی دیگه اجازه نمیدادند با بچه استفاده کنیم ضمنا تیوپها...
25 فروردين 1393

سال نو مبارک

دختر قشنگم امیدوارم که در این سال جدید تمامی لحظه هایت در پناه حق سرشار از شادی و سلامتی باشه عزیز دلم.    امروز اولین روز کاریه بعد از تقریباً بیست روز تعطیلی و در کنار هم بودنه. روزهای خوبی را با هم گذروندیم. روز بیست و پنجم اسفند جشن نوروز در کانون بود و با اینکه به شدت گرفتار انجام کارهای پایانی سال بودم ولی خوب به جشن هم رفتیم و ساعات خوشی بود و بچه های هر کلاس هم یک تخم مرغ یونولیتی بزرگ را با هم دیگه رنگ کردند. و یک عکس دسته جمعی هم که قبلاً ازشون گرفته بودند بعنوان عیدی به بچه ها دادند با یک فرفره و یک سبزه کوچک. روز سال تحویل هم که با کمک هم سفره عید رو چیدیم و تخم مرغی رو که نادیا در مهد رنگ کرده بود در سفره گذاشتیم...
16 فروردين 1393

خاطرات

سه شنبه گذشته باز هم در کانون کارگاه مادر و کودک بود که با تمامی سختی و کمبود مرخصی دو ساعت مرخصی گرفتمو برای اینکه دخترم احساس کمبود نکنه، رفتم تا در جوار دختر نازنینم . تنگ ماهی رو برای عید رنگ کنیم. اونجا هم نادیا  از دیدن من خیلی خوشحال شد . دست من ر و گرفته بود و به دوستهاش نشون میداد و میگفت این مامان منه. بیشتر مامانها در تلاشند که یک تنگ ماهی زیبا البته با معیارهای خودشون درست کنند به همین خاطر بیشتر کار رو خودشون انجام میدهند و بچه هاشون نظاره گرند اما من خیلی تو کار نادیا دخالت نمیکنم و میذارم کار خودش رو بکنه و خودش رنگ کنه ، من فقط تنگ رو براش نگه داشتم . بخاطر همین هم کارهای ما بیشتر انتزاعی در می یاد و کار دیگران رئال. الب...
18 اسفند 1392

اولین عکس پرسنلی

دیروز باهم رفتیم عکس پرسنلی گرفتیم . البته برای نادیا، میشه اولین عکس پرسنلی عشق مامان. بامزه شده بود. تو راه خورد زمین و کمی زانوش خراشیده شد. وقتی خونه اومد و خراشیدگی رو دید کلی فیلم داشتیم. میگفت من اصلاً نمیتونم روی پام راه برم. کلی هم چسب زخم زد روش. شب هم که اومد بود پیش من بخوابه میگفنت نمیتونم از این طرف بخوابم آخه نازوم (زانوم) زخم شده نمیتونم روش بخوابم. عزیز دل مامان قربون اون ناز کردنت. همچنان هم درگیر جدا کردن جای خواب نادیا هستم که بسیار فراز و نشیب داره و هنوز هم موفق نشدم. جالب اینجاست که هرشب به من وعده فردا رو میده، که از فردا شب تو تختم میخوابم فردا که میشه قول فردای بعدی رو میده. نادیا و دوستانش در جشن شب یلدا ک...
12 اسفند 1392

نادیا خانوم سه سال و نیمه میشود

خوشگل مامان چهل و دومین ماه زندگیت مبارک. دخترم امروز سه سال و نیمه میشود و چهل و دوماه به سرعت برق و باد گذشت. وقتی که ماههای اول به دنیا اومدنت کتابهای تربیتی رو میخوندم قسمتهای مربوط به سه سالگی به نظرم خیلی دور میومد ولی الان باورم نمیشه اینقدر زود زمان میگذره و بچه ها به سرعت بزرگ و بزرگتر میشن. عزیزم خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که فرشته ای چون تو را به من داد و امیدوارم که حق تعالی در تمام مراحل زندگی نگهدارت باشه شیرینم. نادیا خانوم من خیلی قشنگ تا ده میشمره و تعداد رو متوجه میشه و خیلی هم با مزه تا بیست میشره یعنی با یکسری اعداد ابداعی و درهم. با اینکه خیلی زیبا و روان صحبت میکنه و ولی هنوز هم مثل آغاز صحبت کردنش در افعال ...
27 بهمن 1392