نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

اولین ها - شستشوی سر

خوشگل مامان از بس که دیگه خانوم شده، دیروز برای اولین بار تو حموم خودش سر خودش رو شامپو زد و بعد هم شست و آب کشید و به قول خودش همه کفها به سلامتی رفتن. خوشحالم که روز به روز بزرگ شدن و بالیدنت رو میبینم عزیز دلم . این احساس که لحظه به لحظه بزرگ و بزرگتر میشی و مستقلتر از یک طرف یک حس شادی و ذوق برای مامان میاره و از طرفی یک حس دلتنگی بخاطر دورتر دورتر  شدن از ایام کودکی تو برای من میاره شیرین ترینم. همیشه در پناه حق سالم و سلامت باشی یکی یکدونه من ، تا من هر روز با شادی رشد و بالندگی تو را نظاره کنم و هر روز به توانایی های بیشتر تو افتخار کنم.   نادیا خانم در حال کیف کردن با لباسها و وسایلی که من از زمان نوزادیش...
10 مهر 1392

اولین سفر هوایی نادیا خانوم

هفته گذشته نادیا خانوم ما اولین سفر هوایی زندگی اش را تجربه کرد و به مدت چهار روز به جزیره کیش سفر کرد. از نزدیک هواپیما رو دید و سوار شد و کلی لذت برد و از پنجره بیرون رو تماشا کرد و البته از بستن کمربند هم به شدت فراری بود. یکشنبه عصر رسیدیم و برای اولین روز به سافاری رفتیم و در اونجا من و نادیا جونم شتر سواری کردیم و نادیا هم دیگه دلش نمیخواست که پیاده شه. وقتی ازش میپرسیدیم چطور بود میگفت خیلی خوب بود ولی تو مسیر یک دفعه یک بوی بد اومد فکر کنم شتره یک کارهایی کرده بود. و بعد هم برای خرید به پاساژ پردیس دو رفتیم. متاسفانه نصف شب نادیا یک دفعه از خواب پرید و شروع به استفراغ کرد و  خیلی هم ترسیده بود و تب داشت و...
6 مهر 1392

نادیا خانم با چهره ای جدید

دیروز نادیا خانم ما با میل و رغبتی وافر رفتند به آرایشگاه برای کوتاه کردن موهای زیباشون. آخه نادیا خیلی شونه کردن موها رو دوست نداره و از طرفی کوتاه کردنشون باعث پرشدن موهاش هم میشه. موهاش رو مدل قارچی- تخم مرغی کوتاه کردیم. که بسیار هم بهش میاد. از بس که سرش رو تکون داد خانم آرایشگر (فرح خانم ) رو بیچاره کرد. کوچکتر که بود بهتر میشست ولی دیروز خیلی وول میزد. البته چون فرح خانم خیلی نادیا رو دوست داره و تقریباً از نه و ده ماهگی نادیا موهاش رو کوتاه میکنه خیلی باهاش راه میاد. به نادیا میگفت از آدامست به من بده میگفت : نه، باشه دفعه بعد که اومدم برات میارم. و بعد از لواشکهاش بهش تعارف میکرد. فرح میگفت: نمیخوام آدامس میخوام . یادت...
18 شهريور 1392

دختر که داشته باشی

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داشته باشی گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه روزی بر شانه مردی دیگر -غیر از پدرش- تکیه می زند دختر که داشته باشی...
17 شهريور 1392

روز دختر مبارک

نازگل من روزت مبارک. هفته گذشته سومین سالگرد تولدت رو عزیزم برای سومین بار جشن گرفتیم. البته خیلی ساده خونه مامان بزرگ عزیز. عمه مهری یه لباس جوجه طلایی برات خرید که تا فرداش دویست بار پوشیدیش و درش آوردی و کلی باهاش ذوق کردی. و عزیز و عمه بهاره هم برات یه سگ خواننده و دفتر نقاشی و پاستل خریدند. عزیزم الان سه هفته ای هست که بخاطر اتفاقاتی که برای مادر بزرگ من پیش اومده نه وقت دارم و نه حوصله نوشتن. متاسفانه بخاطر همین هم هدیه ویژه ای هم که برای سومین سال تولدت درنظر داشتم هنوز نتونستم درست کنم. امیدوارم بتونم هرچه زودتر درستش کنم. دختر قشنگم دیدن تو و فکر کردن به تو و کارهات تنها...
16 شهريور 1392

تولد گروهی

روز جمعه تولد گروهی نادیا و دوستان اَمردادی اش بود. که بسیار به نادیا خوش گذشت. من هم با دوستان این کلوپ دوست داشتنی آشنا شدم. بچه هایی همسن با روحیه های متفاوت و جالب نادیا و دوستانش در انتظار روشن شدن شمعها نادیا در حال انگشتی کردن کیک نادیا در حال بازی کردن با برسام پسر شیده جون نادیا و باران در حال خرید نادیا در حال بازی با وسائل بازی نادیا در حال غذا خوردن   ...
26 مرداد 1392

جشن تولد

پریروز سومین سالگرد تولد دختر عزیزم رو جشن گرفتیم. البته هنوز یک هفته تا روز تولدش باقی مونده ولی چون تعطیلی عید فطر بود و از نظر زمانی برای ما مناسب، جشن تولد رو اون روز گذاشتیم .البته هنوز دوتا جشن دیگه باقی مونده ، این جشن با مامانی بود جشن بعدی که روز جمعه هست با دوستان کلوپ و به همراه بچه های همسن نادیا هست و جشن سوم با مامان بزرگ عزیز هست. از روز پنچشنبه همراه با نادیا به تدارکات مربوط به جشن پرداختیم. با هم رفتیم خرید و کیک سفارش دادیم. کیکش رو هم خودش انتخاب کرد. یک کیک انگری برد آبی. و بعد خونه رو باهم تزیین کردیم بادکنک باد کردیم و نادیا مدام در حال بازی با بادکنکها بود. بعد نادیا خانم در درست کردن غذا به مامان کمک کرد و برای مام...
21 مرداد 1392

مصاحبه تلویزیونی

پنجشنبه گذشته تو پارک نزدیک خونمون من و نادیا روی چمنها نشسته بودیم و حرف میزدیم. یه دفعه گزارشگر برنامه صبح بخیر ایران اومد و از من پرسید مصاحبه میکنید گفتم نه. گفت وای دخترتون خیلی خوشگله .بعد نادیا همینطوری شروع کرد به حرف زدن و اون هم باهاش مصاحبه کرد و فیلمبردارشون هم میگفت : ادامه بده باهاش حرف بزن. یه آبنبات نزدیک اونجایی که نشسته بودیم افتاده بود و نادیا داشت به من میگفت که یک بچه ای آبنباتش رو انداخته اینجا. و بعد هم به خانم گزارشگر گفت. و اونهم باهاش ادامه داد. : اسمت چیه ؟ -          نادیا -          یه بچه ای آبنباتش رو انداخته اینجا. ...
13 مرداد 1392