نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

جلسه اولیا و مربیان در مهد

روز چهارشنبه گذشته اولین جلسه اولیاء و مربیان در مهد جدید نادیا بود. مربی قصه گویی و شطرنج و مسئول تغذیه مهد حضور داشتند و در مورد نحوه کارشون صحبت کردند. مربی شطرنج یک خانم مسن و مهربان بود که خودش در زمینه کودکان کتاب شطرنج نوشته بود که بسیار عالی بود. بعد از اتمام جلسه باهاش صحبت کردم تا گفتم مامان نادیا هستم شروع کرد به تعریف کردن از نادیا و گفت : نادیا فوق العاده است. بسیار گیرایی بالا و اشتیاق فراوانی برای یادگیری داره. چون دیدم سطحش خیلی از همسنهای خودش بالاتره تو کلاس بچه های بزرگتر گذاشتمش. هیچی دیگه من هم که مامان. و مامانها هم که عاشق شنیدن تعریف از بچه هاشون هستند کلی کیف کردم. برای خریدن یک دست شطرنج هم اسم نوشتیم که نادیا...
11 آبان 1393

اولین سینما

نادیا خانوم ما دیروز برای اولین بار رفت سینما. فیلم شهر موشها. تقریبا نزدیکهای ظهر رفتیم نمایشگاه اسباب بازی . البته چون نادیا درخواست خرید موتور رو داشت و ما باهاش موافقت نکردیم سر لج افتاد و گفت دیگه چیزی نمیخوام و گرسنمه و بریم دیگه. هیچ دیگه ما هم  چند تا کتاب از یکی از غرفه ها که قصد دیدنش رو داشتیم خریدیم و رفتیم برای خوردن نهار. بعد از نهار هم با اینکه بابا سرما خورده بود و زیاد حال نداشت ولی بخاطر نادیا خانوم حاضر شد که بریم سینما . البته فکر میکردم که دیگه از رو پرده های سینما برداشته باشن ولی تا ماشینمون رسید به میدان ولیعصر نادیا شروع کرد به خوشحالی کردن که دیدمش دیدمش شهر موشها ، بریم بریم و کلی ذوق کرد. وقتی چ...
3 آبان 1393

روز جهانی کودک مبارک

دختر قشنگم روزت مبارک . امیدوارم امروز روز خیلی خوبی در مهد کودک جدید برات باشه و حسابی بهت خوش بگذره. نادیا خانم ما از اول مهر به یک مهد کودک جدید میره به نام مسافر کوچولو و البته اونجا رو خیلی دوست داره و بهش خوش میگذره . اسم مربی جدیدش هم خاله مرضیه ست. و کلاسهای مختلفی مثل: ژیمناستیک ، نمایش و ... دارند. امیدوارم که همیشه لحظه های زندگیت پر از شادی و سلامتی باشه عزیزم. در ضمن امروز تولد مامان هم هست و بابا و مامانی به همکاری هم پنجشنبه گذشته یک تولد سورپرایزی برای مامان تدارک دیدند که من رو بسیار خوشحال کرد. و یک موبایل خوشگل از طرف بابا و  ملحقاتش هم از طرف مامانی کادو گرفتم و کلی کادوی قشنگ هم از مهمونها...
16 مهر 1393

مادربزرگ عزیزم روحت شاد

امروز دوازده روز میشه که تو در بین ما نیستی . دلمون برات تنگ شده. بعد از یکسال در بستر بودن و زجر و سختی کشیدن، میدونم که الان در آرامش هستی. یاد و خاطره تو همیشه در قلب ما زنده است. روحت شاد.   ...
26 شهريور 1393

کرم کوچولو

عسل مامان روز جمعه یک کرم سبز کوچولو که از لابه لای انگورهای تازه خریداری شده آمده بود، پیدا کرد. و نصف روز مشغول بازی با اون کرم بود. از اون کرمهایی که برگ انگور میخورند و حسابی هم تپل میشن. نادیا اولش ازش میترسید ولی بعد دیگه باهاش دوست شد . میذاشتش رو دستش یا رو پاهاش و اون هم راه میرفت. بعد هم با جعبه خرما یک خونه براش درست کردیم و توش هم براش برگ انگور ریختیم و درش هم با سوزن سوراخ سوراخ کردیم که هوا بهش برسه. نادیا فکر میکرد کرم ابریشمه و بزرگ میشه و بعد هم تبدیل به پروانه میشه. من هم برای اینکه ازش نگهداری کنه تا بزرگ بشه بهش گفتم ممکنه باشه و یا شاید هم نباشه. خلاصه میرفت میومد و کرمه رو برمیداشت و میگفت: منو میخواست ، حوصله اش سر...
11 شهريور 1393

خاطرات

این روزها برام روزهای پر استرسیه. از یک طرف ذهنم رو انتخاب مهد مناسب برای دخترکم پر کرده،و از طرفی بد حالی مادربزرگم خیلی نگران و دلواپسم کرده. چون برنامه های تابستان کانون خیلی جالب نبود و از طرفی بیماریهای تابستون هم خطرناکه ترجیح دادم که تابستان رو بیشتر خونه باشه و فقط کلاس موسیقی بره که عاشقشه و تفریحات تابستانی داشته باشه. البته یک کلاس زبان هم دوست داشتم بره که چون مربیش رو دوست نداشت و کلاس هم کلاس شلوغی بود ترجیح دادم که بخاطر جلوگیری از دلزدگیش نسبت به زبان اون کلاس رو هم نره.  ولی از مهر که برنامه هاش دوباره به روال قبل برمیگرده چون مربی رده چهار سال کانون به خوبی مربی سه ساله هاش نیست ، در تلاشم اگر جایی ...
2 شهريور 1393

تولدت مبارک عزیزترینم

چهارمین سالگرد تولدت مبارک نازنینم. صدای تپش قلب تو ، زیباترین ترانه زندگی منه . امیدوارم همیشه سالم ، شاد و موفق ببینمت عزیزم. پنجشنبه دو هفته پیش یک تولد با عزیز و عمه ها خونه عزیز گرفتیم و پنجشنبه گذشته هم یک جشن تولد با مامانی و دایی ها خونه خودمون. جشن تولدت به خوبی برگزار شد و حسابی بهت خوش گذشت و کلی هم کادو گرفتی. کیک تولد هم به انتخاب خودت کیک سیندرلایی بود. نادیا خانوم میگفت چون خودم شبیه سیندرلا هستم کیکم هم سیندرلاییه. کادو هایی که نادیا جون گرفت : یک آویز کفشدوزکی ، چراغ خواب شلمان و عروسک پنگول از طرف عزیز و عمه ها،و از طرف مامانی و دایی ها و عمو بهروز: پول، ارگ ،تامی ک...
27 مرداد 1393

LIKE A GIRL

امروز یک ویدیو دیدم که واقعاً تاثیر گذار بود . به نام " مثل دخترها" . این ویدیو در مورد این عبارته . وقتی این عبارت رو برای دخترهای زیر ده سال به کار میبرن به نظرشون یعنی با بهترین شیوه اون کار رو انجام بده. مثلاً وقتی میگن : مثل دختر ها بدو. یعنی با بیشترین سرعتت بدو. وقتی میگن مثل دخترها مبارزه کن یعنی به بهترین شکل مبارزه کن. در حالیکه از سن 12 سالگی به بعد این کلمه معنای دیگری پیدا میکنه . معنایی که جامعه به اون میده و نه تنها در اینجا در تمام دنیا، و اعتماد به نفس دختران رو ازشون میگیره. در حالیکه بنا به گفته دکتر هولاکویی :  دختران در ابتدای زندگی خود بسیار از پسران جلوترند. در گفتار ، حرکت و... و این بخاطر ت...
21 مرداد 1393

خاطرات- مسافرت -انزلی

در تعطیلات هفته گذشته ما به همراه دایی ها و عمو بهروز همگی باهم رفتیم به شهر انزلی . روزهای خوبی بود و ما در کنار نادیا خانوم و بقیه از هوای تازه، دریا و جنگل لذت بردیم. سوار تلکابین لاهیجان هم شدیم و تو راه برگشت نادیا یکمی نگران بود چون فکر میکرد ممکنه دیواره شیشه تلکابین بشکنه و بیوفته.  در کنار ساحل هم نادیا حسابی شن بازی کرد و البته ما خیلی سعی کردیم که توی آب نره بخاطر کثیفی آب ولی خوب چون بقیه رو میدید که همه میرن درنتیجه نادیا هم که عاشق آب و آبتنی، دوست داشت که بره و ما خیلی موفق نبودیم ولی خوب سعی کردیم که حداقل سرش رو توی آب نبره. آخر سفر به نادیا میگفتم کجای سفر بیشتر از همه بهت خوش گذشت میگفت بردیا (چون بردیای یکساله...
15 مرداد 1393