نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

اولین سفر هوایی نادیا خانوم

هفته گذشته نادیا خانوم ما اولین سفر هوایی زندگی اش را تجربه کرد و به مدت چهار روز به جزیره کیش سفر کرد. از نزدیک هواپیما رو دید و سوار شد و کلی لذت برد و از پنجره بیرون رو تماشا کرد و البته از بستن کمربند هم به شدت فراری بود. یکشنبه عصر رسیدیم و برای اولین روز به سافاری رفتیم و در اونجا من و نادیا جونم شتر سواری کردیم و نادیا هم دیگه دلش نمیخواست که پیاده شه. وقتی ازش میپرسیدیم چطور بود میگفت خیلی خوب بود ولی تو مسیر یک دفعه یک بوی بد اومد فکر کنم شتره یک کارهایی کرده بود. و بعد هم برای خرید به پاساژ پردیس دو رفتیم. متاسفانه نصف شب نادیا یک دفعه از خواب پرید و شروع به استفراغ کرد و  خیلی هم ترسیده بود و تب داشت و...
6 مهر 1392

نادیا خانم با چهره ای جدید

دیروز نادیا خانم ما با میل و رغبتی وافر رفتند به آرایشگاه برای کوتاه کردن موهای زیباشون. آخه نادیا خیلی شونه کردن موها رو دوست نداره و از طرفی کوتاه کردنشون باعث پرشدن موهاش هم میشه. موهاش رو مدل قارچی- تخم مرغی کوتاه کردیم. که بسیار هم بهش میاد. از بس که سرش رو تکون داد خانم آرایشگر (فرح خانم ) رو بیچاره کرد. کوچکتر که بود بهتر میشست ولی دیروز خیلی وول میزد. البته چون فرح خانم خیلی نادیا رو دوست داره و تقریباً از نه و ده ماهگی نادیا موهاش رو کوتاه میکنه خیلی باهاش راه میاد. به نادیا میگفت از آدامست به من بده میگفت : نه، باشه دفعه بعد که اومدم برات میارم. و بعد از لواشکهاش بهش تعارف میکرد. فرح میگفت: نمیخوام آدامس میخوام . یادت...
18 شهريور 1392

تولد گروهی

روز جمعه تولد گروهی نادیا و دوستان اَمردادی اش بود. که بسیار به نادیا خوش گذشت. من هم با دوستان این کلوپ دوست داشتنی آشنا شدم. بچه هایی همسن با روحیه های متفاوت و جالب نادیا و دوستانش در انتظار روشن شدن شمعها نادیا در حال انگشتی کردن کیک نادیا در حال بازی کردن با برسام پسر شیده جون نادیا و باران در حال خرید نادیا در حال بازی با وسائل بازی نادیا در حال غذا خوردن   ...
26 مرداد 1392

مصاحبه تلویزیونی

پنجشنبه گذشته تو پارک نزدیک خونمون من و نادیا روی چمنها نشسته بودیم و حرف میزدیم. یه دفعه گزارشگر برنامه صبح بخیر ایران اومد و از من پرسید مصاحبه میکنید گفتم نه. گفت وای دخترتون خیلی خوشگله .بعد نادیا همینطوری شروع کرد به حرف زدن و اون هم باهاش مصاحبه کرد و فیلمبردارشون هم میگفت : ادامه بده باهاش حرف بزن. یه آبنبات نزدیک اونجایی که نشسته بودیم افتاده بود و نادیا داشت به من میگفت که یک بچه ای آبنباتش رو انداخته اینجا. و بعد هم به خانم گزارشگر گفت. و اونهم باهاش ادامه داد. : اسمت چیه ؟ -          نادیا -          یه بچه ای آبنباتش رو انداخته اینجا. ...
13 مرداد 1392

بهترین هدیه عمرم

دختر مهربونم دیروز بهترین و زیباترین هدیه زندگی ام رو به من داد. دیروز خونه مامان بزرگ عزیز بودیم و نادیا خانوم من عصر با پدر و پدربزرگش رفته بود پارک . وقتی برگشت دیدم اومد پیش من و در حالیکه به آرومی دست مشت شده اش رو باز میکرد، به من گفت: برات گل آوردم مامان.یک گل کوچولو نسترن که از تو پارک چیده بود تو مشتش بود. قربونش برم .بغلش کردم و یه عالمه بوسش کردم. آخر شب که میخواستیم بریم خونه رفت دستشویی و بعدش که اومد گفت یه ذره از جیشم مونده میخوام بریم خونه بکنم . گفت نه دیگه تو راه خوابت میبره نمیشه اگه داری برو الان بکن. گفت: نه و نه و نه و من گفتم نادیا عصبانی میشمها. دیدم لباش رو جمع کرد و اشک تو چشماش حلقه زد و گفت: من که برات گل آورد...
9 مرداد 1392

دخترم ، زیبای من

عزیزترینم در این روزهای این ماه قشنگ که بخاطر تولد تو ، زیباترین ماه زندگی منه،‌ بیشتر تو فکر تولد تو ،‌ انتخاب آتلیه ،‌ هدیه همیشگی و خاصی که هر سال برات درنظر میگیرم و .... هستم. امسال علاوه بر اینکه یک جشن خیلی کوچولو و خانوادگی باهم داریم. یه جشن دسته جمعی هم با کلوپ مامانهای مردادی داریم که دقیقاً دو روز قبل از تولدت برگزار میشه. تمام کوچولوهایی که در مرداد ٨٩ به دنیا اومدن توی این جشن حضور دارند. فکر میکنم خیلی جالب و با مزه میشه و امیدوارم بهت حسابی خوش بگذره. حال و هوای این ماه برای من یادآور روزهای انتظار ورود توست که زیباترین روزهای زندگی من بوده و هست. همیشه با من باش ، شیرینم. ...
5 مرداد 1392

خاطرات

هفته پیش مامانی برای نادیا خانوم یک جوجه مرغ کوچولو خونگی که رنگش سیله و سفید و کاکل هم داره خرید و نادیا هم اسمش رو گذاشت کاکلی. دوشنبه گذشته هم مامان و نادیا رفتند خونه خاله سمیرا که از دوستان دانشگاه مامان هست. به همراه چند نفر دیگه از دوستای مامان یه روز خوب رو بعد از حدود تقریباً چهار سال در کنار هم گذروندیم. نادیا خانوم هم با پسرِ  خاله سمیرا، ایلیا جون کلی بازی کرد. و حیف شد که خاله سمانه و پسرهاش به دلیل بیماری پسر کوچولوش نتونستند بیان. آخه پسر کوچولوی خاله سمانه دقیقاً دو ماه از نادیا بزرگتره و اگه میومدن مطمئناً هم به نادیا و هم به ما خیلی بیشتر خوش میگذشت. البته قراره که به زودی دوباره همدیگه رو ببینیم. پریروز هم که شب ن...
4 تير 1392

عروسی خاله ساناز

روز جمعه عروسی دوست مامان، ساناز جون بود. که خیلی به ما و نادیا خانوم خوش گذشت. اونجا خانوم خانومها شده بود مدل. همه میومدن و باهاش عکس مینداختند. بعد هم موقع رقص عروس و داماد مگه میشد نادیا رو نگهداریم. همش میرفت وسط . رو سر عروس داماد شاباش ریختند  دوتاش افتاد جلوی پای من ، برداشتمش گفتم الان میاد و میخواد . بچه های بزرگتر دیگه سریع ریختن و پولها رو جمع کردند و نادیا نتونست. هی میرفت سمت بچه ها و دلش میخواست اون هم داشته باشه. صداش کردم و بهش دادم کلی خوشحال شد. دوباره ریختن و چون باز هم  بچه های بزرگتر سریعتر برداشتند رفته بود سمتشون و میخواست از اونها بگیره. بعد هم هی پولهایی که تو دستش بود رو مینداخت زمین دوباره برمیداش...
20 خرداد 1392

نادیا و اولین حیوان خانگی

نادیا خانوم ما هفته پیش صاحب یک جوجه اردک خوشگل شد. که مامان بزرگ عزیز، براش خریده بود. رفتیم خونه مامان بزرگ و نادیا خانوم کلی با اردکش بازی کرد و سرگرم شد. اسمش رو گذاشت طلایی. اولش ازش میترسید ولی کم کم از دمش بلندش میکرد و بعد هم یاد گرفت که بغلش کنه. موقع رفتن بهش گفتم برو از طلایی خداحافظی کن . با چنان بغض و ناراحتی گفت خداحافظ که دل من کباب شد . بعد هم به آرامی اشک ریخت. دیگه دلم نیومد گفتم الان داریم میری خونه خودمون . اونجا جا نداریم . حالا اینجا بمونه دفعه بعد که اومدیم میبریمش خونه مامانی که تو حیاط اونها بازی کنه خوشحال شد و قبول کرد گل ناز مادر. اینجا داره براش بوس مفرسته. آخه اول میخواست بوسش کنه ولی گفتم نه ممکنه ...
20 خرداد 1392