نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

پایان (البته فکر کنم) پروژه سوم- جدا کردن جای خواب

نادیا خانوم ما برای اولین بار، پانزدهم خرداد، شب رو به طور کامل توی تخت و توی اتاق خودش به تنهایی خوابید. بدون نق و نوق و بدون اینکه بخواد بیاد پیش من بخوابه. ساعت نه از پارک اومدیم خونه . گفت خوابم میاد و شام هم خیلی کم خورد . گفتم میذارمت تو تختت بخواب . گفت باشه ولی تو هم پیشم بخواب گفتم من که تو تخت تو جا نمیشم کنارت رو صندلی میشنم . ولی الان کار دارم تو تخت دراز بکش من الان میام . وقتی پنج دقیقه بعد اومدم کنارش دیدم قربونش برم خوابش برده.در طول شب هم چند بار بلند شدم و رفتم نگاش کردم و روش رو انداختم ولی خوب اصلاً تکون نخورد.   از شنبه هم خونه مامانی توی تخت و پارکش خوابید. یکم گذاشتمش رو پام بعد خودش گفت نه میخوام خودم بخوابم. گ...
20 خرداد 1392

جشن نامزدی

هفته ای که گذشت درگیر مراسم عقد و نامزدی عمه بهاره بودیم. پنجشنبه مراسم عقد محضری بود. وقتی حاج آقا داشت خطبه میخوند. گفت دستاتون رو برای دعا بالا ببرید نادیا خانوم هم دستهاش رو بالا برده بود و دعا میکرد. بعد هم که همه صلوات فرستادند نادیا هم شروع کرد به خوندن شعر یه توپ دارم قلقلیه و.. . تو اون سکوت اونجا، حالا بیا و درستش کن. بعد هم که شمعها رو خاموش کردند میگفت چرا خاموش کردید من میخواستم فوت کنم. هیچی دیگه د.باره شمع رو برای فرشته خانوم ما روشن کردند تا او فوت کنه. بعد هم رفت تو بغل داماد با یه شاخه برگهای تزئینی که از تو سفره عقد بر داشته بود تو سر و صورت داماد میکشید. بیچاره اون هم میخندید. روز جمعه هم که مراسم جشن بود خوشگل ماما...
5 خرداد 1392

به دنبال مهد

دیروز رو مرخصی گرفتم و همراه نادیا خانوم و مامانی رفتیم به دنبال مهدکودک. البته نه مهد چون محیط های مهد خیلی از نظر آموزشی و پرورش حس خلاقیت به نظر من جالب نیستند. خیلی به دنبال یک جای مناسب تو کرج گشتم و بلاخره یک جایی رو به نام کانون ... پیدا کردم. ترجیح میدم اسمش رو نگم. چون با اون همه شهرت و داشتن دو شعبه در کرج و یک شعبه در تهران فقط و فقط تبلیغات بیهوده بود که من دلم رو بهش خوش کرده بودم. واقعاً دیگه همه چی شده دغل بازی و دروغ و به هر شیوه ای پول درآوردن. حرفهاشون خیلی زیبا بود ، استفاده از شیوه بازی مدار، کارگاهای خلاقیت و نقاشی خلاق و... هزار تا حرف قشنگ دیگه که هیچکدوم در عمل اونجا نمیدیدی. تمام بچه ها با تمام گرو ه های سنی با ه...
10 ارديبهشت 1392

اولین دوچرخه

نادیا خانوم ما دیروز صاحب یک دوچرخه خوشگل نارنجی شد.این اولین دوچرخه نادیا خواهد بود . کوچکترین سایز دوچرخه ست. دقیقاً اندازه اولین دوچرخه خودم. دیروز کلی به یاد اون روزهای خودم افتادم  و روزهایی که با اون دوچرخه کوچولو با کمک پدرم دوچرخه سواری یاد میگرفتم. آخه من دوچرخه سواری رو از اول بدون چرخهای کمکی یاد گرفتم. یادش بخیر. روحت شاد پدر عزیزم. نادیا خانوم ما مدتها بود که به باباش میگفت که دوچرخه میخوام. دیروز هم بابا جونش وقتی از سرکار برگشت نادیا خانوم رو سورپرایز کرد و با دوچرخه به خونه اومد. عزیزترینم مبارکت باشه و همیشه شاد باشی. پریروز غذا نمیخورد من عصبانی شدم و باهاش حرف نزدم. چند بار سعی کرد با هم صحبت کنه اما من ج...
3 ارديبهشت 1392

تاب و سرسره نادیا

خوشگل مامان از پریروز تا حالا صاحب یک تاب و سرسره شده. روز جمعه که بابا جونش  تاب  قدیمیش رو که مدتها بود جمش کرده بودیم رو تو حیاط  خونه مامانی بر پا کرد و نادیا خانوم ما هم کلی ذوق کرد و تمام مدت در حال تاب بازی بود. این قضیه ذوق زدگی نادیا خانوم باعث شد که بابا جونش تشویق بشه و درنتیجه  دیروز هم براش یک سرسره پلاستیکی کوچولو خرید. و دیگه ذوق دختر ما هم خیلی کامل شد و حسابی باهاش سرگرمه. بالا رفتن و سر خوردن رو به روشهای مختلف انجام میده و از هر طرف که بگی ازش بالا میره و پایین میاد و انواع وسایل مختلف رو هم باهاش امتحان میکنه با جوراب ، بی جوراب ، با توپ و.... جوراب پاش میکرد و از جلوی سرسره بالا میرفت و چون با...
1 ارديبهشت 1392

ماسه بازی

نادیا خانوم دو سه روزه که صاحب یه جعبه ماسه  برای ماسه بازی شده. چون دیدم که لازمه بچه ها تو این سن خاک بازی کنند. از یکی از همکارهام خواستم تو عید که به شمال مسافرت میکنه از اونجا برای نادیا خانوم کمی ماسه بیاره و این دوست ما هم خیلی لطف کرد و با اینکه کیسه ماسه ها بسیار سنگین بود این کار رو برای ما انجام داد . ومن هم پریروز ماسه ها رو بردم خونه و یکی از این جعبه ها پلاستیکی میوه رو حسابی با پلاستیک پوشوندم و چسب زدم . حالا دیگه نادیا خانوم ما یک جعبه داره پر از ماسه که کلی هم باهاش حال میکنه. ولی البته این دردسر رو هم داره که مجبوریم به خاطر این قضیه روزی چند بار لباسش رو عوض کنیم. راستی تو عید یک روز با نیلوفر و زندایی شهین رفتیم پ...
21 فروردين 1392

داستان مطب چشم پزشکی

دیروز نادیا خانوم رو برای چکاب زیر 3 سال به مطب چشم پزشک اطفال بردیم. بسیار بسییییییییییییییار شلوغ بود. و نادیا خانوم هم اونجا برای خودش معرکه ای راه انداخته بود. همکار مامان یک بسته بادکنک برای نادیا جون هدیه فرستاده بود. که مامانی یکیش روبراش باد کرد و داد دستش. هیچی دیگه تا نیم ساعت بعد مطب پر شده بود از بادکنکهای رنگی دست بچه ها. خوشگل مامان خیلی زود با همه ارتباط برقرار میکرد. به یک  دختر سه ساله میگفت اسمت چیه ؟ اسم من نادیاست اسم تو چیه ؟ چه عینک قشنگی داری ؟ اون هم فقط نگاش میکرد. بعدن فهمیدیم اسمش سمینا ست. به یکی دیگه میگفت: چه بادکنک نازی داری؟ ببینم عکس چی روشه. (آخه بادکنک خودش ساده بود) حسابی هم بچه های دیگه رو مدیر...
22 اسفند 1391

خاطرات

نادیا خانوم ما دیگه میتونه خودش به تنهایی کفش و شلوارش  رو  بپوشه . البته از 2 سالگی میتونست هم کفش و هم شلوارش رو در بیاره ولی پوشیدن اونها رو به تازگی انجام میده. اما بلوز را فقط روی سرش میکشه و سرش رو در میاره ولی دستهاش رو نمیتونه در بیاره. خوردنی های سفت رو هم خودش با قاشق میتونه بخوره بدون اینکه بریزه مثل: بستنی ، یا دسرهای دنت آخه دیگه این خانوم خانومای ما داره بزرگ میشه دیگه .  ولی عجب سرعتی داره این گذر عمر . انگار همین دیروز بود که حتی نمی تونست سرش رو بلند کنه . ...
14 اسفند 1391

خاطرات

دختر قشنگ من روز پنجشنبه با مامان رفت مهمونی خونه همکار مامان. کلی برای خودش به همراه هستی و باران شیطنت کرد. جالبه که شیطنتهاش رو در کمال آرامش و زیر زیرکی انجام میده. روز جمعه هم، به همراه مامان و بابا به نمایش پنگول و خاله نرگس رفت. طفلی دخترم کلی برای این برنامه ذوق داشت . فکر میکرد حالا میره کنار پنگول و باهاش حرف میزنه . قبل از رفتن میگفت: مبل هم دارن؟ (فکر کنم با خودش فکر میکرد میره خونه گربه ها)  ولی برنامه بسیار شلوغ و بی نظم بود. صندلی ها شماره نداشت . بیشتر جنبه تبلیغات و پول درآوردن داشت. برنامه ای هم که اجرا شد واقعاً افتضاح بود.  ما هزینه بیشتری پرداخت کردیم که جای بهتری بشینیم و دخترمون بتونه پنگول رو بب...
12 اسفند 1391