نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

اولین پروژه: خداحافظ می می

  بالاخره کاری رو که این مدت خیلی ازش میترسیدم و فکر میکردم که کار خیلی سختیه به سادگی انجام دادم. از شیر گرفتمت. به روش تدریجی که واقعاً روش خوبی بود. از ده روز قبل ازعید شروع کردم و صبح ها که سرکار بودم و وعده عصر رو هم به سه نوبت محدود کردم به مدت سه روز و بعد به مدت دو روز به دو وعده البته با گفتن اینکه تو دیگه بزرگ شدی ، خانم شدی و فقط نی نی ها ممه میخورن مثل پرنیا و تو دختر باهوش و فهمیده من هم قبول کردی و وقتی این جملات رو میگفتم تو هم کاملش میکردی و میگفتی پرنیا، و لی دیگه کمتر از دو وعده رو طاقت نمی اوردی و بعد دو روز پنجشنبه و جمعه رو که تو پیش مامانی بودی و من و بابا برای خونه تکونی میرفتیم خونه، فقط یک وعده شب موقع خواب شی...
5 فروردين 1391

اولین شعر

خورشیدم، خانومم، من با تو میمونم رویامی، دنیامی، دستاتو میبوسم تقدیم به تو که بهترینی امروز صبح برات این شعر رو میخوندم و تو هم من رو همراهی میکردی. میگفتی: خانومم ، مییموونم ،‌ دُ یامی قربون اون شعر خوندنت. راستی دیروز چهارمین سالگرد ازدواج مامان وبابا بود. بابا هم دیشب با یک سبد گل خوشگل و یک جعبه شیرینی اومد خونه. و تو هم میرفتی گلها رو بوس میکردی و بو میکردی عزیز دلم. ...
23 اسفند 1390

خانم کوچولوی من

دختر قشنگم میخوام بگم تو حتی از یک بزرگسال هم بیشتر میفهمی. هرچی بهت میگم کاملاً متوجه میشی و عمل میکنی عزیزم. دیشب میخواستم قبل از خواب یک لیوان شیر گرم بهت بدم که راحتتر بخوابی  ولی هرکاری میکردم نمیخوردی و همش میگفتی که عکسهای روی دیوار رو به من بده. من هم بهت دادم و بعد بهت گفت حالا که من به حرفت گوش دادم پس تو هم به حرف من گوش بده و شیرت رو بخور و تو هم گوش خیلی خوب گوش دادی و تا ته خوردیش. خیلی دوستت دارم دختر خوبم. حالا از حرف زدنت بگم. عاشقشم. مخصوصاً اون " پاشو" گفتنت. میگی "پاچو" سودابه= هوباده – سوباده میمون= مییییمون البته خیلی وقته هر کلمه ای رو که مشنوی میگی . ولی اونایی که خیلی بامزه میگی یادم میمونه. بع...
22 اسفند 1390

از شیر نگرفتم

عزیز دلم آخرش نتونستم تو رو از شیر بگیرم. موکولش کردم به یک فرصت مناسبتر. آخه الان دم عیهد و سر من واقعاً شلوغه.خونه تکونی و خرید و.... باید موقعی این کار رو انجام بدم که تمام وقتم رو برای تو بذارم. تا دختر قشنگ من کمترین آسیب و اذیت رو ببینه. چون بالاخره کار خیلییییییییی سختیهههههههه. و من خیلی نگرانم. ترجیح دادم تحقیق بیشتری بکنم. آخه یکی میگه یکدفعه باید قطعش کرد یکی دیگه میگه باید کم کم باشه. یکی میگه نباید پیشش باشی و یکی دیگه میگی باید پیشش باشی که آسیب روحی نبینه . برای همین باید بیشتر تحقیق کنم.
20 اسفند 1390

از شیر بگیرم یا نگیرم ؟

دختر قشنگم امروز چهارشنبه است و من قصد دارم کار بزرگ از شیر گرفتن تو رو از فردا شروع کنم. واقعاً خیلی برام سخته. 10 روز دیگه یک سال و 7 ماهگیت تموم میشه و من نمیدونم تا دو سالگیت صبر کنم یا نه؟ آخه دو سالگیت میخوره به تابستون و در فصل گرما نباید بچه ها رو از شیر گرفت و از طرفی عاقل تر می شن و این کار سخت تر میشه. از طرفی بخاطر علاقه ای که به شیر خوردن داری، غذا خوب نمیخوری و چون دیگه به شیر پاستوریزه خوردن هم تقریباً عادت کردی برات بهتر که از شیر گرفته بشی .ولی از طرف دیگه اون احساس شادی بعد از شیر خوردنت که حسابی انرژی میگیری و سرحال میشی و یا وقتی خسته ای خوابت میبره و همینطور اون حس قشنگی که از در آغوش گرفتن تو موقع شیر خوردنت در من شکل...
17 اسفند 1390

یکسال و نیمه گی عسل مامان

دختر قشنگم امروز یکسال و نیمه شدی و خیلی با زمانی که به این دنیا قدم گذاشتی فرق کردی. دیروز داشتم فیلم تولدت رو میدیدم. چقدر بچه ها زود بزرگ میشن. فکر میکنم رشد انسانها رو واقعاً در دو سال اول زندگیشون میشه روز به روز تماشا کرد. یکسال و نیمه شدنت مبارک عزیزترینم دیگه برای خودت خانمی شدی عزیزم. هر کلمه ای رو که مشنوی تکرار میکنی. نقاشی میکنی.تو هفته گذشته چون خونه مامانی نقاشی داشت من دو روز مرخصی گرفتم و از روز پنجشنبه تا دوشنبه با هم بودیم. تو با پاستل گچی سبز روی کاغذ خط خطی کردی و بهش میگفتی هاپو. این دومین اثر هنری عسل مامانه.  کلی هم با رنگهای انگشتی تو حموم شاهکار خلق کردی و بعد هم یک ...
27 بهمن 1390

خاطرات

دختر قشنگم بعضی مواقع هنگام ممه خوردن شیطونیت گل میکنه، با شیطنت میخندی و ژست گاز گرفتن رو به خودت میگیری و گاهی هم یک دفعه گاز میگیری و میخندی. دیروز هم همین کار رو کردی و بعد هم من گفتم حالا که گازش گرفتی قهر میکنه و دیگه بیرون نمیاد. تو هم هی گفتی ممه ممه و شروع کردی الکی گریه کردن ، یعنی ادای گریه کردن رو در میوردی شیطونک من. دستت رو گذاشتی رو چشمات و میگفتی اِم اِممممممم . خیلی شیطون بلایی دخملی   ...
3 بهمن 1390

روز بعد از تعطیلات

عزیز دلم همیشه روز بعد از تعطیلات سرکار رفتن خیلی سخته هم برای تو و هم برای من. میدونی چرا؟ آخه ٢ یا گاهی ٣ روز تعطیلات پشت سر هم مثل این هفته باعث میشه که بیشتر به هم وابسته بشیم عزیزم. پنجشنبه صبح وقتی داشتیم با هم صبحونه میخوردیم از خوشحالی اینکه ما پیشت هستیم اول اومدی بابا و بعد هم من رو بوسیدی. و امروز هم که میخواستم بیام سر کار به من چسبیده بودی و کمی گریه کردی عزیز دلم. دیگه دختر من میتونه عبارات دو کلمه ای رو بیشتر به کار ببره. مثلاً وقتی بابا کار داره و میره تو اتاق و در رو میبنده میگی: اتااق باززز ( زبونت رو میزاری بین دندونات و حرف "ز" رو تلفظ میکنی. خیلی بامزه میگی) فضول = فودول (عاشق اون فودول گفتنتم) مامانی = مامای...
3 بهمن 1390