شیرینی زندگی
شیرین زبونی های نادیا خانوم دنیای ماست. چند روز پیش رفتیم توی یک مغازه . یک صندلی بود که یک دختر جوان روش نشسته بود. رفته جلوی دختر صاف ایستاده و به من میگه : حالا کجا بشینم؟ دختره هم بیچاره سریع بلند شد و جاش رو به نادیا خانوم داد. فروشنده بهش میگفت: عجب سیاستی داریا دیروز داشتم یه چیزی میخوندم هی دست منو ویشگون میگرفت . گفتم اِ چرا اینقدر ویشگونم میگیری ؟ دردم میگره و ساکت شدم. بعد آروم میگه نه ویشگون نگرفتم که اینجوری کردم( دستش رو آروم میذاره رو دستم و یک فشار خیلی کمی رو دستم میده) طبق معمول مامانم با مادر بزرگم سر یواشکی خوردن قند و شکلات بحثشون شده بود( آخه مادربزگم دیابت داره و انسولین استفاده میکنه). مادربزرگم از شکلات...





