نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

شیرینی زندگی

شیرین زبونی های نادیا خانوم دنیای ماست. چند روز پیش رفتیم توی یک مغازه . یک صندلی بود که یک دختر جوان روش نشسته بود. رفته جلوی دختر صاف ایستاده و به من میگه : حالا کجا بشینم؟ دختره هم بیچاره سریع بلند شد و جاش رو به نادیا خانوم داد. فروشنده بهش میگفت:‌ عجب سیاستی داریا دیروز داشتم یه چیزی میخوندم هی دست منو ویشگون میگرفت . گفتم اِ چرا اینقدر ویشگونم میگیری ؟ دردم میگره و ساکت شدم. بعد آروم میگه نه ویشگون نگرفتم که اینجوری کردم( دستش رو آروم میذاره رو دستم و یک فشار خیلی کمی رو دستم میده) طبق معمول مامانم با مادر بزرگم سر یواشکی خوردن قند و شکلات بحثشون شده بود( آخه مادربزگم دیابت داره و انسولین استفاده میکنه). مادربزرگم از شکلات...
8 ارديبهشت 1392

راه های افزایش مسئولیت پذیری در کودکان

  به عنوان یک بزرگسال شما می دانید که مسئولیت پذیری  بخش عظیمی از زندگیست . چیزی که شاید ندانید این است که شما هرروز در حال آموزش مسئولیت پذیری و پاسخگویی از طریق اعمال خود به کودکان هستید . چطور قدرت پاسخگویی و مسئولیت پذیری کودکان را بالا ببریم ؟ آیا می خواهید مطمئن شوید که کودکانتان مسئولیت پذیر تربیت می شوند ؟  پس به اقدامات خود در رفتارهای هر روزتان توجه کنید . این کار آسانتر از این است که در پایان هر روز تمام اسباب بازی هایی که باعث می شود منزلتان شبیه به مهدکودک شود را جمع آوری کنید . انگیزه دهی به کودکان کوچک یعنی اینکه به آنها بیاموزید که اسباب بازی های دور خود را جمع کنند , به ویژه هنگامی که شما باید...
7 ارديبهشت 1392

اولین دوچرخه

نادیا خانوم ما دیروز صاحب یک دوچرخه خوشگل نارنجی شد.این اولین دوچرخه نادیا خواهد بود . کوچکترین سایز دوچرخه ست. دقیقاً اندازه اولین دوچرخه خودم. دیروز کلی به یاد اون روزهای خودم افتادم  و روزهایی که با اون دوچرخه کوچولو با کمک پدرم دوچرخه سواری یاد میگرفتم. آخه من دوچرخه سواری رو از اول بدون چرخهای کمکی یاد گرفتم. یادش بخیر. روحت شاد پدر عزیزم. نادیا خانوم ما مدتها بود که به باباش میگفت که دوچرخه میخوام. دیروز هم بابا جونش وقتی از سرکار برگشت نادیا خانوم رو سورپرایز کرد و با دوچرخه به خونه اومد. عزیزترینم مبارکت باشه و همیشه شاد باشی. پریروز غذا نمیخورد من عصبانی شدم و باهاش حرف نزدم. چند بار سعی کرد با هم صحبت کنه اما من ج...
3 ارديبهشت 1392

تاب و سرسره نادیا

خوشگل مامان از پریروز تا حالا صاحب یک تاب و سرسره شده. روز جمعه که بابا جونش  تاب  قدیمیش رو که مدتها بود جمش کرده بودیم رو تو حیاط  خونه مامانی بر پا کرد و نادیا خانوم ما هم کلی ذوق کرد و تمام مدت در حال تاب بازی بود. این قضیه ذوق زدگی نادیا خانوم باعث شد که بابا جونش تشویق بشه و درنتیجه  دیروز هم براش یک سرسره پلاستیکی کوچولو خرید. و دیگه ذوق دختر ما هم خیلی کامل شد و حسابی باهاش سرگرمه. بالا رفتن و سر خوردن رو به روشهای مختلف انجام میده و از هر طرف که بگی ازش بالا میره و پایین میاد و انواع وسایل مختلف رو هم باهاش امتحان میکنه با جوراب ، بی جوراب ، با توپ و.... جوراب پاش میکرد و از جلوی سرسره بالا میرفت و چون با...
1 ارديبهشت 1392

خاطرات

نادیا خانم من دیگه میتونه از روی پله یک پرش جانانه با حفظ تعادل انجام بده. فین کردن رو هم یاد گرفته آخه تا حالا وقتی بهش میگفتم فین کن برعکس انجام میداد . پنجشنبه گذشته با هم رفتیم شهر کتاب و کلی کتاب براش خریدم. خودش هم کمک میکرد و کتابها رو به من میداد و میگفت : این رو میخوام ، اونو میخوام. ای وای این رو کارتونش رو دیدم. کتاب شیر شاه رو میخوام. خلاصه که کلی خرید کرد. بعد هم عصر که نیلوفر اومده بود پیشش. کتاب جمجمک برگ خزون رو برده بود پیشش و میگفت میخوام برات بخونم. بدو بدو میومد پیش من میگفت بخون و بعد میرفت پیش نیلوفر ژست کتاب خوندن میگرفت و همون جمله رو براش تکرار میکرد. پریروز داشتیم بیرون راه میرفتیم. یه تفنگ هم براش خریده بودم که...
27 فروردين 1392

ماسه بازی

نادیا خانوم دو سه روزه که صاحب یه جعبه ماسه  برای ماسه بازی شده. چون دیدم که لازمه بچه ها تو این سن خاک بازی کنند. از یکی از همکارهام خواستم تو عید که به شمال مسافرت میکنه از اونجا برای نادیا خانوم کمی ماسه بیاره و این دوست ما هم خیلی لطف کرد و با اینکه کیسه ماسه ها بسیار سنگین بود این کار رو برای ما انجام داد . ومن هم پریروز ماسه ها رو بردم خونه و یکی از این جعبه ها پلاستیکی میوه رو حسابی با پلاستیک پوشوندم و چسب زدم . حالا دیگه نادیا خانوم ما یک جعبه داره پر از ماسه که کلی هم باهاش حال میکنه. ولی البته این دردسر رو هم داره که مجبوریم به خاطر این قضیه روزی چند بار لباسش رو عوض کنیم. راستی تو عید یک روز با نیلوفر و زندایی شهین رفتیم پ...
21 فروردين 1392

سال نو مبارک

امروز اولین روز کاری بعد از تقریباً بیست روز تعطیلیه. ایام خوشی بود در کنار عزیز دوردونه ام. با هم تخم مرغ رنگ کردیم ، سفره هفت سین چیدیم. سال رو تحویل کردیم. همراه مامانی وخانواده های دایی شهرام و سیروس  به شهر های تاریخی یزد و میبد مسافرت کردیم. کلی مهمونی رفتیم و مهمونی دادیم.  دختر قشنگم کلی عیدی گرفت . حالا هم کیف هرکسی رو که میبینه میگه عیدی بده. جالبه که فقط اسکناس های سبز رو هم قبول میکنه. و حالا بعد از بیست روز در کنار هم بودن واقعاً روز سختی اولین روز دوری هم برای من و هم برای دختر قشنگم. مخصوصاً که همگی تو این دو روزه سرما خوررده هم شدیم. امیدوارم سال جدید سال خیلی خوبی باشه . سالی پر از شادی و شادکامی ، سلا...
17 فروردين 1392