نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

شیرین زبونی های دلربا

نادیا خانوم و این شیرین زبونیهاش زیباترین لذت دنیاست. زندایی شهین بهش میگه : آخه نادیا من چیکار کنم خیلی دوست دارم دلم نمی یاد ازت دور شم. نادیا میگه: خوب عزییییززززم  بیا بریم شمال. ولی نیلوفر تو رو نمی بریم، تو بمون خونه جیغ بزن. نادیا رو لگنش نشسته و دستشویی کرده به زندایی میگه : شهین تو بیا منو بشور. زندایی میگه : آخه من بلد نیستم. نادیا میگه : آخه کاری نداره که، بشور بساب ، بشور بساب (در حالیکه دست کوچولوی خوشگلش رو به جلو و عقب حرکت میده) نصف شب از خواب بیدار شده مامان آب بیار. دوباره اومدم بخوابم مامان شیر بیار. بعد خودش لیوان شیر برده گذاشته روی میز تلویزیون. من دیگه صورتم  رو برگردوندم و خودم رو زدم به خواب . از روی ...
6 اسفند 1391

خاطرات

دختر قشنگم، پنجشنبه سه نفری رفتیم مرکز پایش آفتاب. چون بعد از کارگاه اعتماد به نفس بهمون توصیه شد برای به کارگیری بهتر روشهای تربیتی در طرح پایش هم شرکت کنیم. خوب بود و گفتن که نادیا خانوم ما از همه نظر از بچه های هم سن و سال خودش جلوتره و مخصوصاً در برقراری روابط فوق العاده است. چند تا توصیه هم در مورد جدا کردن جای خواب که قبلاً از مهد کودک حتماَ باید انجام شده باشه کردند و همینطور نحوه برخورد با لجبازی که مخصوص این دوره سنی بچه هاست. از اونجا هم رفتیم رستوران پدیده که نادیا خانوم که معمولاً خیلی زیاد غذا نمیخوره ، تو رستوران شکر خدا اشتهاش باز شده بود و همین باعث شد به برنامه بعدیم که بردن نادیا خانوم به تئاتر بود، دیر برسیم و در نتیجه ر...
28 بهمن 1391

اولین کاردستی بدون دخالت مامان

 دیروز نادیا خانوم ما اولین کاردستی خودش رو تنهای تنها بدون دخالت مامان درست کرد. خیلی جالب بود من هیچوقت نمیذاشتم تنهایی با قیچی کار کنه . نادیا 2 تا قیچی کوچولوی زرد داره که یکیش زیگزاگی میبره و اون یکی ساده. دیروز دیدم هردوش رو برداشته یکی از صفحات کتابش که جدا شده بود و عکس نی نی و ماهی و .. داره رو برداشته و هردو تا قیچیش رو هم کرده تو انگشتاش از دو جهت مختلف . بهش گفتم چیکار میکنی؟ گفت میخوام دست کاری درست کنم. و شروع کرد به قیچی کردن . دورتادور کاغذ رو کمی با این قیچی و کمی با اون قیچی برش زد و اینقدر این کار رو کرد تا کاغذ رو به قطعات کوچیک تبدیل کرد. بعد من رفتم یه کاغذ و چسب و ماژیک پفی هاش رو براش اوردم. اون هم شروع کرد به چس...
15 بهمن 1391

برای تو که عاشق دریایی

عصر ما عصر فریبه، عصر اِسمای غریبه عصر پژمردن گلدون ، چترای سیاه تو بارون شهر ما سرش شلوغه، وعده هاش همه دروغه آسموناش پر دوده، قلب عاشقاش کبوده خونه هامون پر نرده، پشت هر پنجره پرده قفسا پر پرنده، لبای بدون خنده چشما خونه ی سواله، مهربون شدن محاله نه برای عشق میلی، نه کسی به فکر لیلی کاش تو قحطی شقایق، بشینیم توی یه قایق بزنیم دل و به دریا، من و تو تنهای تنها اونقده میریم که ساحل، از منو تو بشه غافل قایق و با هم میرونیم، اونجا تا ابد می مونیم جایی که نه آسمونش، نه صدای مردمونش نه غمش نه جنب و جوشش، نه گلای گلفروشش مثل اینجا آهنی نیست .... پس ببین یادت بمونه، کسی هم این و ندونه زنده بودیم اگه فردا، وعده ی ما لب دریا ...
8 بهمن 1391

بچه یعنی ..

بچه يعني آغوش كوچكي از گرما و عشق و نياز يعني نفسهاي خفته خوشبو يعني آرزوهاي كوچك از آينده‌اي بزرگ يعني ديدن عاشقانه‌ترين نگاه دنيا از بي‌تجربه‌ترين چشمها ********* بچه يعني تختخواب سه نفره يعني فراموش كردن زمزمه هاي شبانه يعني فراموش کردن خواب آرام شبانه يعني سراسيمه دويدن ********* بچه يعني عشق يعني بزرگترين تكه قلب دو نفر يعني تكه اي از قلبت ، برهنه در برابرت يعني عشق ، عشق و عشق ********* بچه يعني اضطراب در وقت كوچكترين جدايي يعني" نمي دانم مي خواهم بروم يا بمانم" يعني همه چيز با هم و در هم ********* بچه بعني غرور پروراندن يك مولود يعني افتخار كردن به قدمهاي كوچك لرزان يعني بوسه چسبناك با طعم موز يعني " مامان...
4 بهمن 1391

خاطرات

دختر قشنگم از دیروز تلویزیون دیدنت رو خیلی کم کردم آخه در کارگاه گفتن که تلویزیون دیدن تمرکز و قوه شنیداری بچه ها رو خیلی کاهش میده . در این سن نباید بیشتر از روزی نیم ساعت دیده بشه. عوضش یک برنامه هفتگی  برات نوشتم که دیروز روز درست کردن کاردستی بود و با هم کاردستی یا به قول خودت "دست کاری " درست کردیم. یک کلاژ از برگ درختان و عکس خودمون. هم با تفاوت برگها آشنا شدی و هم کلی سرگرم شدیم.  به یک شماره تلفن قصه گو هم زنگ زدم و قصه اش رو گوش دادی خیلی خوب بود و خوشت اومد و خواستی که دوباره برات بذارم. خودم هم یه بار دیگه برات تعریف کردم و یک بار هم قبل از خواب برات گفتم . به نظر روش خیلی خوبیه برای مامانهایی که مثل من قصه زیاد بلد ...
1 بهمن 1391