نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

خاطرات- سفر اروپا- پاریس (1)

دیروز بعد از یک سفر یازده روز به کشورهای فرانسه و ایتالیا ساعت چهار صبح به خونه برگشتیم. روزهای خوبی بود در کنار گل دخترمون. چهار شب پاریس، سه شب رم و سه شب میلان. دو سه  هفته مونده به عید تصمیم گرفتیم که یه مسافرت به اروپا داشته باشیم. تحقیق و تفحص رو با پرسیدن از چندتا آژانس شروع کردیم . اینکه دقیقا  کجاها بریم و چه مدارکی لازم هست و... رو فهمیدیم و شروع به اقدام کردیم . دیدیم که بهترین زمان تعطیلات عید فطر و تعطیلی قبل از اون هست و بهترین روش از نظر هزینه و اختیار عمل این هست که خودمون اقدام کنیم و نه از طریق تور و آژانس. خلاصه وقت سفارت رو گرفتیم و بعد از کلی جمع و جور کردن مدارک و برنامه ریزی های لازم و انتخاب هتل و پ...
20 تير 1395

جشن فارغ التحصیلی از پیش دبستان

گل دختر من دیگه دوره پیش دبستان و  مهد رو به پایان رسوند و حالا قدم در راه علم و دانش میگذاره و قلب من رو هم به همراه خودش میبره. هر روز مستقل تر میشه و وابستگی هاش کمتر. هرچند که این مسئله از طرفی باعث شادی و غرور منه ولی غمی هم به همراه داره که انکار ناپذیره. امیدورام که در این راه موفق باشی عزیزم و همینطور که هر روز شاهد شکوفایی و بالندگی تو هستیم ما هم در کنار تو رشد کنیم. روز پنجشنبه  بیست و هفتم جشن فارغ اتحصیلی از پیش دبستان رو مهد نادیا در تالار قلم برگزار کرد. مراسم از ساعت هشت و نیم شروع میشد که ما با یک ساعت تاخیر رسیدیم. در حیاط غرفه هایی رو برای بچه ها در نظر گرفته بودند برای اجرای نقاشی ، آشپزی ، تئاتر و بازی . ...
29 خرداد 1395

جشن تولد مهدکودکی

دیروز نادیا خانوم ما یک جشن تولد زیبا در مهد داشت. چون خیلی دوست داشت که با دوستهاش تو مهدکودک تولد داشته باشه و از طرفی احتمالا خودش تابستون مهد نمیره و همینطور خیلی از دوستهاش مهد نمیان. درنتیجه ما تصمیم گرفتیم که دیروز براش تو مهد تولد بگیریم. روز ش روز تولدش بود ولی ماهش سه ماه جلوتر صبح من و مامانی و نیلوفر که خیلی دوست داشت همراهش باشه رفتیم کیک پرنسسی که نادیا جان سفارش داده بود رو گرفتیم و رفتیم مهد. دوستاش گفتن توی دفتر باش آخه ما داریم کلاس رو برای تو حاضر میکنیم. دیگه من رفتم تو کلاس و کلاس رو حاضر کردیم و وسایل رو چیدیم . بچه ها هم نوشته های نادیا جان تولدت مبارک و نقاشی هاشون رو براش میچسبوندن. خلاصه که روز خوب...
28 ارديبهشت 1395

سال 1395 مبارک – خاطرات ایام نوروز

امروز اولین روز کاری برای من بعد از یک تعطیلات دو هفته ایه. ما تا روز قبل بیست و نهم اسفند مشغول خرید و مرتب کردنها و تمیزکاری های قبل از عید بودیم و روز بیست و نهم  هم با نادیا سفره هفت سین رو چیدیم و تخم مرغهایی که با هم رنگ کرده بودیم رو به خواست نادیا برچسبهای تخم مرغی زدیم. البته نادیا خانوم ما خودش سفره رو با سلیقه خودش چید. میگفت باید ماهی وسط باشه بقیه هم دایره وار دورش باشه من هم زیاد دخالت نکردم و گذاشتم به میل خودش بچینه . بعد هم ساک سفر رو بستم و وسایل مورد نیاز رو کنار گذاشتم.   صبح روز عید هم من، نادیا و بابا رو بیدار کردم البته کمی با سختی تا هر سه، لحظه تحویل سال پای سفره باشیم. بعد از تحویل سال هم به مامانی و...
14 فروردين 1395

خاطرات - ماه پایانی سال ۹۴

امروز آخرین روز کاری سال ۹۴ هست. دیروز با سرعت نور کارهام کردم که امروز بتونم آخرین پست سال رو بنویسم. مهمترین اتفاق این ماه این بود که ما بعد از کلی تحقیقات و تفحص بسیار یک مدرسه خوب با فضای مناسب برای دخترکمون انتخاب کردیم و بعد از ثبت نام اینترنتی برای روز دوازدهم اسفند یعنی دو هفته پیش برای مصاحبه دعوت شدیم به  مدرسه و نادیا خانوم رو پیش ثبت نام کردیم. اول که فرم ثبت نام رو پر کردیم و بعد هم سه تایی با مشاور مدرسه رفتیم تو یک اتاق، و درحالیکه من و بابا به یک برگه ای که شامل سوالهای روانشناسی بود جواب میدادیم خانوم مشاور هم دوتا برگه که شامل یکسری سوالات بود با نادیا انجام میداد و درواقع میخواست که سطح آموزشی نادیا رو ببینه. خوشگل...
26 اسفند 1394

خاطرات

پنجشنبه هفته گذشته تولد طوفان جون بود و مامانش مراسم تولد رو در یک رستوران با تم میکی موسی و با حضور عمو موسیقی های مهد برگزار کرد. شب خوبی بود و با اجرای عموها و نمایشهایی که داشتند به بچه ها خیلی خوش گذشت. نادیا خانوم ما کلی بادکنک جمع کرده بود طوریکه بچه های دیگه میگفتند به ما هم میدی. خیلی بخاطرشون ذوق داشت وکلی هم باهاشون رقصید. همه بادکنکها رو جمع کرد و به من داد تا براش نگه دارم من هم چون دو تا بادکنک هلیومی هم توش بود بستم به دسته کیفم . بعد از صرف شام  اومد و گفت یکی از بادکنک هلیومی ها رو بده . تا بازش کردم یکشون رها شد و رفت چسبید به سقف . دومی رو بستم به دستش تا در نره بقیه بادکنکها رو هم گذاشتم رو کیفم تا رفتم بشقاب شام ر...
10 بهمن 1394

اولین سرمشق

این هم اولین سرمشق گل دخمل من که مربوط به کلاس زبانشه . که با ذوق و علاقه بسیار بجای دوخط کل صفحه رو نوشته. البته قرار نبود که اصلا نوشتن یاد بگیره ولی اینقدر خودش با علاقه هی نوشت و تمرین کرد که دیگه معلمش گفت براش دفتر چهارخط بخرید که تو اون بنویسه تا نوشتارش هم خوب بشه. قربونش بره مامان که اینقدر خوشگل مینویسه. حروف رو تا حرف M یاد گرفته و برا ی خودش تمرین میکنه و هی مینویسه و از اول هفته هم ذوق داره که امروز کلاس میره و حرف N که حرف اول اسم خودش هست رو یاد میگیره. امیدوارم همیشه همینقدر در راه علم و یادگیری پرتلاش باشی عزیزم که این تلاش بسیار ارزشمنده زیبای من. دو هفته پیش هم تولد احمدرضا بود گفت میخوام خودم روش بنویسم. ...
20 دی 1394