نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

خاطرات

دختر قشنگ من دیگه میتونه جمله هم بگه. مثلاً مامان بشین. زندایی بشین= زندایی بیشین. آب میخوام. خاله بیا .و.. البته بعض مواقع ضمیرها رو قاطی میکنی. مثلاً وقتی دستات کثیفه و میخوای به من بگی دستامو بشور ، میگی: دستاتو بشورم . (در واقع جمله ای رو که من موقع شستن دستات میگم رو یادته و میگی) یا هر جمله کوتاهی که ما میگیم رو تکرار میکنی. منم گاهی مامانم صدا میزنی وگاهی اسمم  رو صدا میزنی. بعضی از کلماتت هم سیر تکامل دارن مثل: نیلوفر= نیبودَ = نی یو فَ دیروز با مامانی رفتیم دندانپزشکی. به منشی وقتی می رفت تو اتاق دکتر میگفتی : خاله بیا . وقتی هم بعد از اینکه کلی ازت پرسید اسمت چیه؟ گفتی: نادیا و با سرعت فرار کردی به سمت مامانی. بعد منشی ب...
15 فروردين 1391

اگر میتوانستم فرزندم را دوباره بزرگ کنم

اگر میتوانستم فرزندم را دوباره بزرگ کنم   اگر فرصت داشتم فرزندم را دوباره بزرگ کنم  به جای اینکه انگشت اشاره ام را به سوی اوبگیرم آن را در رنگ فرو می بردم و همراه او نقاشی میکردم به جای اینکه دائما کارهایش را تصحیح کنم با او ارتباط برقرارمیکردم به جای اینکه به ساعت نگاه کنم به او نگاه میکردم سعی میکردم کمتر بگویم و بیشتر توجه کنم بیشتر با او دوچرخه سواری می کردم بادبادکهای بیشتری با او به هوا می  فرستادم در چمنزارهای  بیشتری  می دویدم  و به ستارگان بیشتری خیره می شدم بیشتر بغلش می کردم وکمتر سرزنش میکردم به جای اینک به اوسخت بگیرم  سخت تائیدش میکردم ...
15 فروردين 1391

بدشانسی

باید بگم خوشحالی من زیاد طولی نکشید، چون چند روز بعد از از شیر گرفتن، چهار تا دندون نیش نادیا خانوم شروع به درآمدن کرد که به شدت اونو عصبی ، ناراحت و بهانه گیر کرد.  گاهی  یاد می می میکنه و نصف شبها با گریه از خواب می پره و سراغ مامانی رو میگره و پیش اون میره و روی پاش میخوابه و بعد از چند ساعت دوباره با گریه پیش من میاد. دیروز و دیشب هم که خیلی گریه و بیتابی کرد. مدام دندوناش رو فشار میده و دستش رو گاز میگره. الان فکر میکنم کاشکی از شیر نگرفته بودمت چون مک زدن تو اینجور مواقع برات آرامش بخش بود. امروز هم که اولین روز کاری بعد از تعطیلاته و من هم  بعد تقریباً بیست روز کنار نادیا بودن ، امروز باید ازش دور باشم. امیدوارم که زی...
14 فروردين 1391

اولین پروژه: خداحافظ می می

  بالاخره کاری رو که این مدت خیلی ازش میترسیدم و فکر میکردم که کار خیلی سختیه به سادگی انجام دادم. از شیر گرفتمت. به روش تدریجی که واقعاً روش خوبی بود. از ده روز قبل ازعید شروع کردم و صبح ها که سرکار بودم و وعده عصر رو هم به سه نوبت محدود کردم به مدت سه روز و بعد به مدت دو روز به دو وعده البته با گفتن اینکه تو دیگه بزرگ شدی ، خانم شدی و فقط نی نی ها ممه میخورن مثل پرنیا و تو دختر باهوش و فهمیده من هم قبول کردی و وقتی این جملات رو میگفتم تو هم کاملش میکردی و میگفتی پرنیا، و لی دیگه کمتر از دو وعده رو طاقت نمی اوردی و بعد دو روز پنجشنبه و جمعه رو که تو پیش مامانی بودی و من و بابا برای خونه تکونی میرفتیم خونه، فقط یک وعده شب موقع خواب شی...
5 فروردين 1391

اولین شعر

خورشیدم، خانومم، من با تو میمونم رویامی، دنیامی، دستاتو میبوسم تقدیم به تو که بهترینی امروز صبح برات این شعر رو میخوندم و تو هم من رو همراهی میکردی. میگفتی: خانومم ، مییموونم ،‌ دُ یامی قربون اون شعر خوندنت. راستی دیروز چهارمین سالگرد ازدواج مامان وبابا بود. بابا هم دیشب با یک سبد گل خوشگل و یک جعبه شیرینی اومد خونه. و تو هم میرفتی گلها رو بوس میکردی و بو میکردی عزیز دلم. ...
23 اسفند 1390

خانم کوچولوی من

دختر قشنگم میخوام بگم تو حتی از یک بزرگسال هم بیشتر میفهمی. هرچی بهت میگم کاملاً متوجه میشی و عمل میکنی عزیزم. دیشب میخواستم قبل از خواب یک لیوان شیر گرم بهت بدم که راحتتر بخوابی  ولی هرکاری میکردم نمیخوردی و همش میگفتی که عکسهای روی دیوار رو به من بده. من هم بهت دادم و بعد بهت گفت حالا که من به حرفت گوش دادم پس تو هم به حرف من گوش بده و شیرت رو بخور و تو هم گوش خیلی خوب گوش دادی و تا ته خوردیش. خیلی دوستت دارم دختر خوبم. حالا از حرف زدنت بگم. عاشقشم. مخصوصاً اون " پاشو" گفتنت. میگی "پاچو" سودابه= هوباده – سوباده میمون= مییییمون البته خیلی وقته هر کلمه ای رو که مشنوی میگی . ولی اونایی که خیلی بامزه میگی یادم میمونه. بع...
22 اسفند 1390

از شیر نگرفتم

عزیز دلم آخرش نتونستم تو رو از شیر بگیرم. موکولش کردم به یک فرصت مناسبتر. آخه الان دم عیهد و سر من واقعاً شلوغه.خونه تکونی و خرید و.... باید موقعی این کار رو انجام بدم که تمام وقتم رو برای تو بذارم. تا دختر قشنگ من کمترین آسیب و اذیت رو ببینه. چون بالاخره کار خیلییییییییی سختیهههههههه. و من خیلی نگرانم. ترجیح دادم تحقیق بیشتری بکنم. آخه یکی میگه یکدفعه باید قطعش کرد یکی دیگه میگه باید کم کم باشه. یکی میگه نباید پیشش باشی و یکی دیگه میگی باید پیشش باشی که آسیب روحی نبینه . برای همین باید بیشتر تحقیق کنم.
20 اسفند 1390

از شیر بگیرم یا نگیرم ؟

دختر قشنگم امروز چهارشنبه است و من قصد دارم کار بزرگ از شیر گرفتن تو رو از فردا شروع کنم. واقعاً خیلی برام سخته. 10 روز دیگه یک سال و 7 ماهگیت تموم میشه و من نمیدونم تا دو سالگیت صبر کنم یا نه؟ آخه دو سالگیت میخوره به تابستون و در فصل گرما نباید بچه ها رو از شیر گرفت و از طرفی عاقل تر می شن و این کار سخت تر میشه. از طرفی بخاطر علاقه ای که به شیر خوردن داری، غذا خوب نمیخوری و چون دیگه به شیر پاستوریزه خوردن هم تقریباً عادت کردی برات بهتر که از شیر گرفته بشی .ولی از طرف دیگه اون احساس شادی بعد از شیر خوردنت که حسابی انرژی میگیری و سرحال میشی و یا وقتی خسته ای خوابت میبره و همینطور اون حس قشنگی که از در آغوش گرفتن تو موقع شیر خوردنت در من شکل...
17 اسفند 1390

یکسال و نیمه گی عسل مامان

دختر قشنگم امروز یکسال و نیمه شدی و خیلی با زمانی که به این دنیا قدم گذاشتی فرق کردی. دیروز داشتم فیلم تولدت رو میدیدم. چقدر بچه ها زود بزرگ میشن. فکر میکنم رشد انسانها رو واقعاً در دو سال اول زندگیشون میشه روز به روز تماشا کرد. یکسال و نیمه شدنت مبارک عزیزترینم دیگه برای خودت خانمی شدی عزیزم. هر کلمه ای رو که مشنوی تکرار میکنی. نقاشی میکنی.تو هفته گذشته چون خونه مامانی نقاشی داشت من دو روز مرخصی گرفتم و از روز پنجشنبه تا دوشنبه با هم بودیم. تو با پاستل گچی سبز روی کاغذ خط خطی کردی و بهش میگفتی هاپو. این دومین اثر هنری عسل مامانه.  کلی هم با رنگهای انگشتی تو حموم شاهکار خلق کردی و بعد هم یک ...
27 بهمن 1390