نادیانادیا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

نادیا امید زندگی ما

خاطرات

دختر قشنگم چقدر قشنگ بوس میکنی . عاشق بچه ها هستی  و بهشون میگی نی نی و  از دیدنشون ذوق میکنی . یک عکس خوشگل بچه روی جعبه قطره مولتی ویتامینت هست که خیلی دوستش داری . دیروز برش داشته بودی و بوسش میکردی. بهت گفتم حالا مامان رو بوس کن و تو شروع کردی به بوس کردن من. وای که چقدر این بوسه هات شیرینه عزیزم. البته خود این قطره رو اصلاً دوست نداری و تا میبینیش فرار میکنی .جمعه هم که می خواستم قطره بهت بدم شروع کردی به جیغ زدن و فرار کردن من خندیدم و گفتم " ترسید" تو هم تند تند میگفتی "تسید"  " تسید" . دیروز بابا داشت از داروهای سینوزیتش استفاده میکرد و باید قطره توی بینیش میریخت و دارو با پنبه  روی چشمش میذاشت . تو هم کلی ت...
13 آذر 1390

در زیر برف قدم بزن

دختر نازم پنجشنبه گذشته برای اولین بار در زندیگت پا بر روی برفهای سپید این دنیا گذاشتی و چند دقیقه ای بارش برف رو بر روی گونه هات احساس کردی. چندتا عکس خوشگل هم در زیر برف ازت گرفتم. رفتیم خونه دایی کامبیز مهمونی و وقتی میخواستم برگردیم دیدیم برف همه جا رو سفید کرده. البته صبح جمعه که از خواب بیدار شدی دیدم که بله سرما خوردی و آب بینیت هم راه گرفته. حالا نمیدونم از زیر برف بودن دیروزش بود که البته یکی دو دقیقه بیشتر نبود یا بخاطر اینکه شبها روت رو کنار میزنی و هوای اتاق هم سرد بود و من هم لباست رو کم کرده بودم. به هر حال صورت خوشگلت سرما خورده و بینت هو گرفته، امیدوارم که زودتر خوب بشی عزیز دلم. ...
6 آذر 1390

عشق منی

عاشق اون دندونهای فاصله دارتم عزیزترینم. عشق تو تنها نیروی من برای ادامه این زندگیه. اینجا تقریباً یک ساله هستی عزیزم. الان دیگه 8 تا دندون درآوردی و دندونهای آسیابت هم داره در میاد و بزودی صاحب 10 دندون خوشگله کوچولو میشی عسل مامان ...
28 آبان 1390

پیری

فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگرصحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبورباش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم بار و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفت ها دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر وقتی برا ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارد،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من بر میداشتی... زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم عصبانی نشو،روزی خود میفهمی ا...
22 آبان 1390

خاطرات

دختر قشنگم مدتیه وقت نکردم از خاطرات با تو بودن بنویسم ولی امروز مینویسم. دیروز اولین برف سال 90 بارید تقریباً برف سنگینیه و امروز هم ادامه داره . این اولین برفی بود که تو در زندگیت درک میکنی عزیزم و بهش میگی " بَر " .و البته همزمان با این برف دندون آسیاب سمت راستی که دندون شماره پنج میشه هم دراومده که حسابی داره اذیتت میکنه. از شیرین زبونیهات بگم که تقریباً هر کلمه ای رو که میشنوی میگی. به زندایی شهین میگی  نَهین شبنم = هَبنم عمه = عَمَه ناهید= ناهی انار = انار گاهی هم میگی  نار و گاهی هم عمه البته باید بگم که عاشق اناری و یک گل شو که میگیری دونه دونه تو دهنت میزاری خیلی بامزه میخوری عزیزم. یک بار که با مامانی ر...
21 آبان 1390

اسمت چیه؟

فدای اون شیرین زبونیهات بشم من دیروز بهت میگم اسمت چیه ؟ میگی: نایا بعد بهت میگم اسم بابا، مهرداد. حالا اسم بابا چیه؟ یک بار میگی:  "می دا "  یک بار دیگه میگی: " میو دا " یک اسباب بازی بشکل قو داری که اهنگ میزنه و میچرخه و حرکت میکنه هر موقع میرفت زیر بوفه یا مبل هی داد میزدی که"بی یَه " یعنی بیا وقتی که من گفتم الان میاد ببین اومد اونوقت تو گفتی "آمد" خلاصه کلی از دست این شیرین زبونیهات میخندیم.
21 آبان 1390